ღخاطرات یک دختر آبانیღ

سخن گفتن نوعی نیاز است اما گوش کردن نوعی هنر

سلام به همه ی شما دوستای عزیز.

عاقا / خانوم روز پنجشنبه رفته بودم خرید عید کفش و کیف و ... پا درد

که اصن امونمونو برید اون به کنار عاقا مانتو نبود درست حسابیش نبودا

ینی حالم بهم خورد همه یا رنگارنگ اگرم ساده بود جنس مزخرف

هیچی قید مانتو رو زدم کفشم که مجبوری خریدم ولی مطمئنم انقضای

این کفشه تا آخر عیده .

ولی خدایی شلوارم جنسش خوبه .داخل بوتیک که شدم از پیاده روی

فراوان جونم به لبم رسیده بود چند دقیقه ای تا آوردن شلوار نشستم

بعد که رفتم تو اتاق پرو احساس کردم اتاقه داره تکون میخوره عاقا

سرگیجه داشتیم با تکون اتاق بدترم شدم وقتی از اتاق بیرون اومدم

نمیدونم چه شکلی شده بودم که فروشنده خیلی ترسید گفت :چه

شده ؟

من:سایز شلوار چنده ؟         فروشنده: فلان          من :این اتاقه

تکون میخوره ؟     اون : کسی بالاش بود الان حالتون خوبه ؟      

خواهرمم هول کرده بود هرچی پسته بادوم تو کیفش بود چپوند تو دهن من.:)

بعد از خرید راهیه مترو شدم از مقصدی که نشستم تا ایستگاه امام

خمینی راهی نبود زود رسیدم اما ماشاالله ایستگاه امام خمینی سه

دور وایسادم بازم نتونستم سوار شم .دور آخر سیلی از جمعیت

وحشیانه منو به داخل هول دادن کیفم که داشت میرفت اونجا من گفتم

بدبخت شدم با فشارهایی که بهم واردشد نفسم گیر کرده بود و بالا

نمی اومد فقط بعد چند لحظه  دیدم خانوما دارن میگن سرتو بگیر بالا

تهویه مترو هم با تذکر مردم روشن شد حالم کمی جا اومدیه خانوما

میخواست منو دلداری بده میگفت نگران نباش یه عده فلان جا پیاده

میشن برا فلان و... خلاصه خدایی بود سالم به خونه رسیدم و از این

بابت خدارو شکر میکنم و پشت دستمو داغ میکنم با مترو برم خرید :(((((

پایان روز سخت خریـــــــــــــــد

پ.ن : راستی ای شکلکو به سفارش دوستان گذاشتم

نوشته شده در ۱۳٩٢/۱٢/۱٦ساعت ۸:٤۳ ‎ب.ظ توسط بانوی پاییزی نظرات ()


Design By : Pichak