ღخاطرات یک دختر آبانیღ

سخن گفتن نوعی نیاز است اما گوش کردن نوعی هنر

چه آشناست این غریبه...

چه رنگارنگ است این رنگ سیاه...

چقدر این شب تاریک روشن است...

باران میبارد...

دنیایم وارونه شده است ،عینکم را زده ام بر چشم عینکی خوش بینی...

عینک را که بر دارم همه جا سیاه میشود دوباره تکرار سردرگمی های روزانه...

آسمان غبار آلود است ،قلب سیاه آدمهارا میبینم...

خداوندا این چه دنیایی است که فقط با عینک خوش بینی میشود در آن زندگی کرد...

اینجا خفقان است نفسم بالا نمی آید...

قلبم از این همه دروغ از تپش ایستاده ...

پاهایم یارای راه رفتن در این زمین گناه آلود را ندارد...

گوش هایم کرند عینکم را بدهید .عصایم کو؟

میخواهم در دنیای خاموش و ساکت خودم باشم بی هیچ فکر دغدغه ای...

صحبت اضافه :دوستای من این همون نوشته ایه که ازش حرف میزدم یه دفعه اومد اونم سر زنگ زمین . 

راستی معلم شیمی هنوز برگه هارو تصحیح نکرده دق مرگ کرد مارو.

راستی یه دانش آموز جدید اومده مدرسمون اونم الان این موقع سال بدلیل دور بودن راه تصمیم گرفته بیاد اینجا 

وااااای فهمیدید امتحانای خرداد افتاده اردیبهشت (بخاطر مسابقات جام جهانی ) بدبختیم یعنی کلاس فوق العادس که میخوان بذارن برامون

نوشته شده در ۱۳٩٢/۱٢/٦ساعت ٥:٠۱ ‎ب.ظ توسط بانوی پاییزی نظرات ()


Design By : Pichak