ღخاطرات یک دختر آبانیღ

سخن گفتن نوعی نیاز است اما گوش کردن نوعی هنر

هر جوری بگی میشم فقط پیشم بمون نگو میخوای بری نگو دوستت ندارم ...

اشک چشممو ببین ، ببین چه حالیم میخوام سرم رو باز رو شونه هات بذارم ...

انگاری تموم اون روزای خوبمون تمومه داری میری

اون کیه داری میری به جای دست من دست اونو بگیری

اونی که عاشقی رو یاد من داده داره میره

نمیدونه کسی بجای من براش نمیمیره

آخه کی فکرشو میکرد یروزی خسته شه ازم

داره میره نمیدونه نفس نمیکشم

یادش نمونده که میگفت باهام میمونه تا  ابد

دلم تموم غصه هاشو مینویسه خط ب خط

حالا سیاه شده از اسم اون دوباره یک صفحه

میمیرم از نبودنش تموم کارم این دفعه

التماسمو ببین بیا پیشم بشین نذار دیوونه شم نرو نذار بمیرم

زل بزن تو چشم من ببین دوستت دارم مثه همون روزا تو دست تو اسیرم

گریه های من داره تا آسمون میره چجوری بیخیالی

قول دادی نری بمون بپای عشقمون نگو دوتم نداری

دوباره من میمونم و یه عکس و خاطراتمون

داره میره میگه نمونده چیزی بینمون

داره میره بگه مهم واسش نبوده حال من

چی میشه باز نگاه کنه تو چشم غصه دا من ....

مرتضی پاشایی

نوشته شده در ۱۳٩٤/٥/۱٤ساعت ۱:۱٦ ‎ق.ظ توسط بانوی پاییزی نظرات ()


Design By : Pichak