ღخاطرات یک دختر آبانیღ

سخن گفتن نوعی نیاز است اما گوش کردن نوعی هنر

روز شنبه 20تیر ماه عازم مشهد شدم با دوستام اولین سفر با قطار شش نفره که البته ما هشتایی توش بودیم ...خیلی خوب بود خوش گذشت روز اول یه هتل رفتیم که خوبی داشت ولی بدیاش زیادتر بود..هم شلوغ پلوغ بود هم یکم اشکالات فنی داشت خنثی

هتلمونو عوض کردن رفتیم امام رضا 57 ...دور بود ولی جلوش بی ار تی داشت مستقیم میبرد جلو حرم...ولی روز اول نشد بریم حرم...روز دوم عجله ای بعد ناهار رفتیم ولی فقط تونستیم نماز مغربو بخونیم زیارت بازم نشد بکنیم..رفتیم موجهای آبی اولش همش استرس داشتم رفتیم سرسره ترنادو که چهار نفرس من تو صف تپش قلب گرفته بودم ولی سوار شدیم چشمامو بستمباز کردم دیدم تو آبیم سرسره ی یو و چرشیم سوار شدم با یه سسرسره که خیلی آبکی بود تازه دوستامم گم کردم 2 ساعت دنبالشون گشتم در کل خوب بود ولی دهکده آبی پارس بهتر بود ... یکی از همسفرامون رفته بود سقوط آزاد میگفت یهو زیر پام خالی شد بعد نفهمیدم چی شد چشامو باز کردم بالا سرم دکتر بود و اکسیژن بعد بندا خدا قاطی کرده بود میگفت رفتم سکوت آغاز خندهروز سوم بعد ناهار رفتیم حرم تا ساعت 11 شب دستم رسید خیلی ذوق کرده بودم نماز مغربم اونجا خوندم تمام بازوم کبود شد انقد زدنم ناراحت ولی می ارزید اون حس معنوی و انرژی مثبتو با هیچی عوض نمیکنم..

اومدیم هتل شامو خوردیم باز با یه سری دیگه رفتیم تا نماز صبح نزدیک طلوع آفتاب نقاره میزدن خیلی قشنگ بود خیلی وااااااای.....تازه ظریف اینام اونجا بودن نماز صبحو خوندیم برگشتیم تو این چندروز سر جمع 10 ساعت نخوابیدم ولی بجاش لذت بردم دیگه اومدیم هتلو یکم خوابیدیمو برگشتیم خیلی خوش گذشت خییییلی.

خدا قسمت همه بکنه ان شاءاللهفرشته

نوشته شده در ۱۳٩٤/٤/٢٦ساعت ۸:۱٦ ‎ق.ظ توسط بانوی پاییزی نظرات ()


Design By : Pichak