رفت ولی هیچ وقت بر نگشت

شب های سرد و بی پایان زندگی به سر میشد اما هیچ وقت کسی ازش نپرسید چرا؟

خسته بو ولی هیچ کس نمیگفت چرا ؟

همیشه تو خودش بود مثله یک گل روییده شده در کویر که اطرافش بجز خاک و گز و تاق

چیزی نبود ...هر کجا را که نگر میکرد خاطرات کودکی اش را میدید ...کودکی که برای

همه زیباست برای او هم ....

آنقدر مصنوعی خندیده بود که همه فکر میکردند الش رو به راه است...

حیاط خانه ی مادر بزرگ با آن باغچه های کوچک... میخنددو میگوید آنجا همانجاییست

که گل های زیبا داشت و یواشکی دور از چشم مادر بزرگ میچیندمشان ...مادر بزرگ

میفهمید اما با لبخند مهربانش از من میگذشت ...

دلش برای قهقه های بی پایان کودکی تنگ بود خنده های که سالهاست رو لبش جوانه

نکرده بود  ... گاهی گوشه ای چمباته میزد بغض فروخورده اش را رها میکرد جوری که

کسی نبیند میگرید...

هیچ وقت کسی را دوست نداشت اما روی او حسابی دیگر باز کرده بود فکر میکرد

میتواند عاشقش کند...اما او چه کرد او رفت و دیگر نیامد و حتی خبری هم از اوپیدانشد

یاد آن روز های تلخ و وحشتناکی افتاد یاد روزی که به حرمت تمام روز های خوب تمام

قول های مردانه برایش صبرکرد اما نتوانست دیگر ...

لبریز شد صبر 20 ساله اش عزمش را جزم کرد که مرد روز های قشنگش را پیدا کند

رفت ... پرسید ... همه می شناختندش همه از بزرگ مردی اش میگفتندولی میگفتند

دیگر از او خبری ندارم آنها هم دلتنگ او بودند.

اگر بزرگ بود چرا سر قولی که داده بود نماند و برنگشت.

بین شهدا نبود .... هر لحظه فکر میکرد نکند گمنام شده باشد با خودش میگفت چرا؟

20 سال گذشته بود ولی حتی خوابش را هم ندیده بود...

جرقه ای در ذهنش خورد که به آسایشگاه هم سری بزند رفت بسختی اجازه داخل

شدن گرفت وقتی اسم را گفت کسی دقیقا نمیدانست که کیست گفتند خودت باید بین

اینها بگردی و پیدایش کنی چیزی را دید که با دیدنش تمام روزهای خوب روی سرش آوار

شد ... علی خاطراتش با محاسن بلند تا به تا و موهایی که دیگر مو نبودند را دید اما

چشم های آبی اش همان بود داشت برای هم اتاقی اش ویولن مینواخت. جلو رفت

فریاد زد علی تو اینجا چیکار میکنی ...اما علی که از فریاد او ترسیده بود عقب رفت و داد

زد کمک دکتر ها و پرستارها آمدندمریم که شیون میکرد را عقب کشیدند و علی را

گرفتند و دوباره آرامبخش ....

دکتر ها گفتند تمام حافظه اش را از دست داده حتی اسم خودش را هم نمی داند و

حتی نمیداند اصلا برای چه اینجاست فکر میکند از اول اینجا بوده و درگیر یک موج بسیار

حاد است که فقط باید آرامش داشته باشد هر چه التماس کرد که بگذارند خودش

مراقبش باشد نگذاشتند نمی شد علی هیچ نشانی نداشت نمیتوانستند اعتماد

کنند .مریم هر روز می رفت آسایشگاه و از دور نگاهش میکرد یکروز که رفت راهش ندادن

التماس کرد خواهش کرد دست آخر به او حقیقت را گفتند که علی زیبای قصه چشمان

آبی اش را روی دنیا بسته ...

حالا دیگه تلخی زندگی برای مریم صد هزار برابر شده بود ...

پی نوشت : به یاد آن جانبازان عزیزی که در آسایشگاه به سر میبرند و دور از خانواده جان می سپارند باشیم



تاريخ : ۱۳٩٤/٤/۱٤ | ۱:۱٧ ‎ق.ظ | نویسنده : بانوی پاییزی | نظرات ()