ღخاطرات یک دختر آبانیღ

سخن گفتن نوعی نیاز است اما گوش کردن نوعی هنر

عاقا من گوشیم همیشه همراهمه اصن نمیتونم با خودم نبرم مدرسه ولی انقد حرفه ای

هستم که هیییییییییچ وخ ضایع نمیشم :D

چند وخ پیشا که برده بودم یادم رفته بو بذارم رو سایلنت عاقایی که شما باشی شروع کرد

به زنگ خوردن بچه های مام که درست وقتی که نباس ساکت بشن ساکت شدن هیچی

به هر زوری بود خاموشش کردیم استاد زیستمون فهمید ولی دید خیلی استرس دارم

هیچی نگفت ....

گذشت تا اینکه یروز سر کلاس فیزیک (من میز اول میشینم الکی مثلا خیلی خرخونم) موقع

استراحت سرم تو گوشی بود دیدم یه چیزی عین سقلمه (آرنج دوستم )هی میخوره تو

پهلوم سرمو آوردم بالا دیدم استادمون بالا سرم واستاده با لبخندی که از هزار تا فححححش

بدتر بود ... خلاصه زنگ ناهار همون روز نشسته بودم میز آخر و داشتم با گوشیم ور میرفتم

که یهو معاونمون اومد تو کلااااااس همه بچه ها گوشیاشونو جمع کردن و متفرق شدن ولی

من هنگ کرده بودم و هنوز گوشیی تو دستم بود عاقا گرفتن ازمون (ولی من چون دوتا خط

دارم ککم نگزید ) و یک هفته بعد تحویل دادن ...

دیروزم (93/12/24) باز سر کلاس زیست سوتی دادم این دفعه دیگه استاد ازم گرفتش

ولی زنگ که خورد بهم داد...

خلاصه امسال این گوشیه ما خیلی عذاب کشید

نوشته شده در ۱۳٩۳/۱٢/٢٥ساعت ۱٢:۱٠ ‎ب.ظ توسط بانوی پاییزی نظرات ()


Design By : Pichak