ღخاطرات یک دختر آبانیღ

سخن گفتن نوعی نیاز است اما گوش کردن نوعی هنر

عشـقِ پـــاک (قسمت سوم)

در هیاهوی جنگ که آنطرف خمپاره و میگ میزدند زهرا و علی عشق پاکشان را بدور از

زمزمه های جنگ و شهادت شروع کردند.

هنوز یکسال از ازدواجشان  نگذشته بود که علی مدام در راه جبهه تا خانه و خانه تا جبهه

بود .

زهرا میگوید:یکروز علی آمد و گفت که اید به دزفول نقل مکان کنیم همه زندگیمان را

گذاشتیم به دزفول رفتیم علی هفته ای یکبار می آمد و به من سر میزد و من همیشه به

بازگشت او امید داشتم و منتظر شنیدن صدای در بودم .شبها بخاطر هوای بسیار گرم

دزفول و خانه ای که در آن مستقر بودیم مجبور بودم با هزار مکافات کولری را که صدای

بلندی داشت و من را از دنیای نگ جدا میکرد را روشن کنم .فردای یکی از روزها برای وضوی

نماز صبح از خواب بیدار شدم در تراس راکه باز کردم دیدم علی روی زمین کنار در خوابیده

وقتی بیدارش کردم گفت شب که آمدم یکبار در زدم وقتی فهمیدم خوابی نخواستم اذیت

بشی ...

علیِ زهرا معشوق و محبوب او قرار بود دوباره برود اما اینبار دلهره عجیبی زهرا را گرفته بود

و مدام به چهره ی همسرش چشم میدوخت و فکر میکرد دیگر اورا نمیبیند ولی زبانش راگاز

میگرفت و خودش را تسلی میداد علی به او گفت که تا دو ماه نمیتوانم بیایم اما زهرا به

گفت :آخه دوماه خیلیه تو انقد زیاد از من دور نبودی دلم میگیره وقتی نباشی حداقل یه

طوری بیا که بدنیا اومدن بچمونو ببینی ... آرام در گوش زهرا گفت : نگران نباش خانوم من

حالا که تو میخوای فقط میتونم یک هفته دیگه بیام یه سر ببینمت تا بعدشم خدا بزرگه فقط

به کسی نگو که قراره بیام .

علی اینها را میگفت ولی زهرا آرام نداشت .

علی رفت تا سر انجام 4 آذر 1366 درست یک هفته بعد از آخرین خداحافظی خبر شهادتش

را آوردند ...و 37 روز بعد محمد علی فرزندش در غربتی که نتوانست اغوش پدر را حتی برای

یکبار حس کنه به دنیا آمد و زهرا ماند و یک دنیا خاطره از همسری تنها دوسال همسرش

بود.


خاطرات سردار شهید علی چیت سازان به روایت همسرش زهرا پناهی روا ...

پ.ن :برای اطلاع بیشتر و مطالعه زندگینامه شهید به لینک زیر مراجه کنید

لینک زندگی نامه و خاطره

نوشته شده در ۱۳٩۳/۱۱/۱٢ساعت ۱:۳٢ ‎ب.ظ توسط بانوی پاییزی نظرات ()


Design By : Pichak