ღخاطرات یک دختر آبانیღ

سخن گفتن نوعی نیاز است اما گوش کردن نوعی هنر

عشق پاک (قسمت 2)

سال 73 بود... از همسایه هایمان بودند...

نمی دانم نجابت بود خجالت بود هر چه بود که تا آن روز آنقدر دقیق به صورتش نگاه

نکرده بودم سرش را پایین انداخت محاسن زیبایش صورت گلگونش را میپوشاند تا آن

روز حتی نمیدانستم که اصلا از او خوشم می آید یا نه برایم یه نوستالژی خاص را

تداعی میکرد. ظاهر زیبا و ساده اش آنچنان نظرم را جلب کرده بود که اصلا صدایش

را نمیشنیدم یک ان گفتم الان با خودش میگه این دختره چرا اینطوری منو برانداز

میکنه تو همون لحظه یه نگاه به لباساش انداخت فک کرد شاید عیب و ایرادی داره

که اینطوری بهش زل زدم یکهو گفت من ... من ....من به شما علاقه دارم مادرم با

مادرتون صحبت کرده گه اجازه بدید بیایم خاستگاری..عرق از سر و رویش پایین

میریخت من هم نفهمیدم چه شد که بدون فکر کلمه ی بله از دهنم بیرون پرید انقدر

هول شدم که نفهمیدم چطوری دویدم نمیدانم اصلا دلیل این کارم را نفهمیم در

همون حال چادر صورتیم زیر پام گیر کرد و درست جلوی چشمش ولو شدم روی زمین

سریع خودمو جمع و جور کردم اصلا پشت سرم رو هم نگاه نکردم که ببینم چه

عکس العملی نشان داد.

الان 20 ساله که اون بله ی بدون فکر و زمین خوردن و ... ما دوتا رو کنار هم گذاشته

خودش میگه تو یه تیکه از پازل زندگیه من بودی سخت پیدات کردم چسبیدی تو

قلبم.

منم میگم اون زیبا ترین قسمت زندگیمه که با هیچی عوضش نمیکنم ....

 

نوشته شده در ۱۳٩۳/٦/۱٤ساعت ٢:۳٠ ‎ب.ظ توسط بانوی پاییزی نظرات ()


Design By : Pichak