ღخاطرات یک دختر آبانیღ

سخن گفتن نوعی نیاز است اما گوش کردن نوعی هنر

میدونی قشنگ ترین عشق رو کجا دیدم اونجا که زن دست به سینه روبروی مردش

ایستاده بود و میگفت : واقعا میخوای بری ؟مرد با عشق تو چشماش نگاه کرد و گفت :

آره .

زن بغضشو قورت داد و گفت : چطوری تحمل کنم نبودنتو . مرد دستشو کشید روی سر

همسرشو گفت : نکنه فک کردی قراره دیگه برنگردم .؟؟زن بغضش ترکیدو گفت : خدا

نکنه زبونتو گاز بگیر این حرفا چیه ....لا اقل یه کم دیر تر برو خواهش میکنم . مرد که دیگه

طاقت دیدن اشکای همسرشو نداشت پشتشو به زنش کرد و گفت : عزیزم نه نیار دیگه

.من دارم به عشق تو میرم من دارم میرم به عشق امام زمان به خاطر خدا برای دفاع از

ناموس مردم برای دفاع از کشورم .

زن با پشت دست اشکاشو پاک کرد و گفت : باشه ! حالا دیگه پشتتو به من میکنی

میخوای بری برو اینم ساکت ... مرد باخنده گفت : حالا قهر نکن دیگه ! زن :قهر نیستم

ناراحتم . مرد : میدونستم آخه آدم  که با عشقش قهر نمیکنه ...میکنه؟ زن :خب دیگه

لوس نشو !!

دستای همسرش رو گرفت وچند ثانیه سکوت کرد بعد چفیه رو دورگردن همسرش

انداخت و ساک رو دستش داد و مردش رو با قرآن و آب زلال و آیت الکرسی بدرقه کرد ...

 

اماحالا فقط یه پلاکه و یه قطعه ی شهدا ....

پیشنهاد : روی عکس کلیک کنید سایتی که عکسو ازش گرفتم باز میشه متن

زیبایی داره بخونید .... پیروز باشید

نوشته شده در ۱۳٩۳/٥/۱۱ساعت ۱٢:٢٦ ‎ب.ظ توسط بانوی پاییزی نظرات ()


Design By : Pichak