ღخاطرات یک دختر آبانیღ

سخن گفتن نوعی نیاز است اما گوش کردن نوعی هنر

 دیروز با  مامانم با مترو از جایی برمیگشتیم ساعت تقریبا 9 بود یه دختره که چن دقیقه

قبل داشت دونات میفروخت گفت هوا تاریک شده!؟!؟!؟!؟!؟

_ : آره اذانم گفتن ...

دخترک دست پاچه شد و تنها جملش این بود خاک بر سرم شد....

یکی از خانم ها گفت چرا تنها میای وقتی میترسی ؟             _: خب هیچوقت

دیرنمیشد امروز اولین باره چون اون مرده از خواست ان یه کارتنم بفروشم به همین خاطر ...

باز یکی از بانوان پرسید خونت کجاس ؟ گفت:ما از خرم آباد اومدیم چون اونجا کار پیدا

نمیشه من و خانوادم سه ماه تابستون میایم تهران و تو مرقد امام (ره) چادر میزنیم صبح

ها پدرو مادرم میرن کار منم میام اینجا کارمیکنم تا برا وقتی ک میخوام برم دانشگاه پول

جمع کنم ....

واقعا دردناکه اینکه تو زادگاهت توانایی کانجام کاری رو نداشته باشی و بخاطرش به

پایتخت بیای ....

اینکه بخاطر آینده ای که نا معلومه تلاش کنی ....

اینکه ندونی تو این شهر پر از گرگ چه سرنوشتی دختر 15 - 16 ساله رو تهدید میکنه ...

نمیدونم فیلم دونگی رو دیدید یا نه تو یکی از قسمت هاش امپراطور مملکت وقتی میاد

از نزدیک اوضاع فقرا رو میبینه که چند روزه هیچی نخوردن و بخاطر غذایی که اداره رفاه

بهشون میده چقدر کتک میخورن و تحقیر میشن ناراحت میشه و تازه میفهمه تا حالا

صدای اونا رو نشنیده و وزرای نالایقی که بهش گزارش غلط میدادن رو خلع میکنه .....

آقای رییس جمهور چشماتو باز کن ببین ! ببین که مردم کشورت بخاطر یه لقمه نون از

کیلومتر ها اونورتر میان و دست فروشی و کارگری میکنن ببین جوون 25 ساله و سید

بخاطر بیماریش میاد و از مردم طلب گدایی میکنه ببین پیرزن ناتوان که نای حرف زدن

نداره برای زندانیش خودشو تحقیر ...میکنه کاری به دروغ گو یا راستگو بودن اونها ندارم

بالاخره اوضاع طوری بوده که حتی مجبور به تگدی گری و دروغ گفتن شدن ....

پ.ن : دیروز مترو شده بود سینما کاشکی فیلم برداری میکردم ایندفعه میخوام همین

کارو کنم و اون فیلمو تو شبکه های اجتماعی بذارم بنظرم اینطوری زود تر پخش میشه...

نوشته شده در ۱۳٩۳/٤/٧ساعت ۱٢:٠٦ ‎ب.ظ توسط بانوی پاییزی نظرات ()


Design By : Pichak