ღخاطرات یک دختر آبانیღ

سخن گفتن نوعی نیاز است اما گوش کردن نوعی هنر

وباران میبارد

زیباست ،دیدنیست

درختان ، گلها ، دریا

چشم به راه باران

دست نیاز به آسمان گشوده اند

تن گرم خود را میزبان سردی قطره میکنند

یک موسیقی آرام .... یک کاغذ

خود را به دست قلمم میسپارم

چشمانم بسته اند و دلم مینوسد

مینویسد که باران اسمش ، صدایش ،هوایش

یادآور خاطرات است....

مگر میشود باران ببارد و چشم عاشقی بارانی نشود

مگر میشود تحفه قطرات باران بعض گلوی منتظری نباشد

قلمم را میگذارم ، ایوان خانه خوبست

مثل گلها آغوشم را به میزبانی قطرات میگشایم

باران میهمان آغوشم نشد....

حالا من ماندم و آواز سرمستی پرندگان

از ظهور رنگین کمان و تابش دوباره ی خورشید

پی نوشت : این شعرو سه روز قبل امتحان ریـــــــــاضی وقتی شمال بودیم و داشت بارون میومد نوشتم ...آره بابا یه همچین آدمیم من چی فک کردید

نوشته شده در ۱۳٩۳/۳/۳۱ساعت ٧:٢٧ ‎ب.ظ توسط بانوی پاییزی نظرات ()


Design By : Pichak