ღخاطرات یک دختر آبانیღ

سخن گفتن نوعی نیاز است اما گوش کردن نوعی هنر

گوش هایت را تیز تر کن ! فریادشان را از فرسخ ها آنطرف تر میشنوی

فریادی که از جنس خون است ... فریادی که سرانجامش مرگ است

کودکان را میبنی ؟ بازی کودکانه شان تمرین پرتاب سنگ شده است.

میبینی که برای از دست دادن همبازی هایشان چطور میگریند

آنطرف را نگاه کن کودکی زیر خرابه زانوهایش را بغل کرده و میگوید کاش من هم بمیرم

آخر دیگر جایی برای ماندن ندارد ... آخر دیگر مادری ندارد که شب در آغوشش آرام بگیرد

چه دیالوگ های دردناکه هنگام خاله بازی بکار میبرند!!!

گوش کن :عروسکم پاهایت زیر آوار جا مانده ؟ اشکالی ندارد دوستانمان

جانشان زیر بمباران ها جا ماند...

تورا کنار گذاشته بودم تا وقتی خواهر کوچکم بزرگتر شد با هم خاله بازی کنیم

اما قاتلان پدرم اورا هم کشتندحالا من ماندم و خودت تنهای تنها...

اما لحظه ای بعد اوهم به دیدار پدرش میرود و جسم بی جانش پیش عروسک جا میماند

از پاییز

PN: در انگلیس ،شیلی ، فرانسه

، آلمان ،اردن ، ترکیه ، پاکستان ،رم ،لبنان و...

مردم مورد هجوم پلیس ها قرار گرفتند ، جریمه شدند ، زخمی شدند اما حس

انساندوستی و حس تنفر از صهیونیست بهشان اجازه نداد دست از تظاهرات بکشند ...

+ : سهم ماچیه تماشا کردن  یا تظاهرات و حمایت؟؟؟ آخرین جمعه ماه رمضان رو

یادتون نره هر چقدر مشت های ما کوبنده تر باشه دنیای صهیونیست بیشتر میلرزه

همگی بیاید تا صدای فریادمان گوششان را کر کند ...

نوشته شده در ۱۳٩۳/٤/۳۱ساعت ۱۱:٥۳ ‎ق.ظ توسط بانوی پاییزی نظرات ()

! این داستان واقعی است ! 

با خوندن این داستان مو رو بدنم سیخ شد یک نفر تعریف میکرد:

روزی بچه ام دچار درد زیادی شد بسرعت او را به بیمارستان رساندیم پزشک گفت

هرچه سریعتر باید عمل شود وگرنه حتی در حد مرگش خطرناک است.

در آن لحظه نمیتوانستم هزینه ی بیمارستان را پرداخت کنم شخصیتم را زیر پا گذاشتم و

از هر کسی که رد میشد تقاضای کمک میکردم و عقلانی بود که باور نمیکردند

ونمیتوانستند اعتماد کنند چنین پولی را بدهند وقتی که از همه جا نا امید بودم یک آقای

جوانی داشت رد میشد از اوهم تقاضای کمک کردم و او فوری پذیرفت و مبلغ پول را به

من داد به گفتم حتما تا هفته ی دیگر من پول را به شما بر میگردانم فقط آدرس و شماره

تلفنتان را به من بدهید.

مرد جوان آدرسی به من داد و گفت من پول را نمیخواهم در ازای این پول به این آدرس

برو این خانواده حق به گردنم دارند .... و قسمت هایی از خانه را به من معرفی کرد تا

تعمیر کنم و به اوضاعشان رسیدگی کنم ... وبعد رفت و حتی اسمش را به من نگفت

مات بودم و مبهوت نمیدانستم باید باور کنم چنین تقاضایی را یا نه؟وبرایم سوال بود که

چرا خودش به آن خانواده سر نمیزند؟؟؟

به آدرس مورد نظر رفتم خانم مسنی در را باز کرد ماجرا را برایش تعریف کردم وگفتم من

از طرف همان آقای جوان آمدم ایشان گفتند این قسمتهای خانه نیاز به تعمیر دارد.پیر زن

هم نمیتوانست اعتماد کند در را بست و از من خواست که بروم که پیرمردی از راه رسید

و جویای ماجرا شد برای اوهم تعری کردم ایشان تصدیق کردند که آن قسمتها واقعا نیاز

به تعمیر دارد و با احترام مرا به داخل خانه بردند در آنجا عکس مرد جوان را در قاب به روی

دیوار دیدم  گفتم جوان مورد نظر همین بود که در عکس است مادر از حال رفت و پدر با

هق هق گریه گفت این پسرماست که شهید شده ...

بله شهیدان زنده اند ... فقط کافیست صدایشان کنیم فقط کافیست عاشقشان شویم

ایــن لیـنـــک رو هم باز کنید کلیپ قشنگیه .

پی نوشت : صادق باشیم ، شعار ندیم ، واقعا چقدر تونستیم حق شهدارو ادا کنیم؟؟؟

ما زندگیمونو مدیون اونا هستیم .

نوشته شده در ۱۳٩۳/٤/٢٤ساعت ٩:٥٢ ‎ق.ظ توسط بانوی پاییزی نظرات ()

مشاهده یادداشت خصوصی

نوشته شده در ۱۳٩۳/٤/٢٤ساعت ٩:۱٢ ‎ق.ظ توسط بانوی پاییزی نظرات ()

دختر به خواهرش گفت : یه آرزو بکن ! بعد بگو مژه کدوم چشمت افتاده؟

خواهر چشماشو بست و آرزو کرد بعد گفت مژه چشم چپم افتاده  .

دختر با یک دست یک مژه رو از سمت چپ صورت خواهرش رو برداشت و بعد مژه ی

دیگری که سمت راست صورتش بود رو انداخت و گفت آخی چقد خدا دوستت داره آرزوت

حتما حتما برآورده میشه.حالا آرزوت چی بود.؟

خواهر سرش رو پایین انداخت و گفت آرزو کردم هیچ وقت دیگه مژه هام نریزن ...

بعد هر سه با هم خندیدند ...

دختر ... خواهرش و ... پرستار بخش شیمی درمانی بیماران سرطانی

PN : تو این شبا برای همشون دعا کنید از یاد نبرینشون

نوشته شده در ۱۳٩۳/٤/۱٧ساعت ۳:٠٥ ‎ب.ظ توسط بانوی پاییزی نظرات ()

از عنوان پستم تعجب نکنید ما پیش دانشگاهی های عزیز از شنبه کلاسامون شروع

شد رسما و قانونا از شنبه رفتیم مدرسه منکه شنبه 6 صبح تازه از مشهد رسیده بودم 7و نیم رفتم سر کلاس زیست داشتیم و فیزیک

استادامون عالین خیلی خوب... استاد زیستمون رتبه 16 فیزیولوژی پزشکیه .استاد

فیزیکمونم که حرف نداره .

امروز که رفتم سر کلاس زنگ اول و دوم ریاضی داشتیم تازه امروز به عمق یه سری مسائل پیچیده رسیدم و تازه سوالاتی در ذهنم شکفته شد

آقا یک استاد ادبیات اومد سر کلاس خیلی خوبه و پر با فصاحت رفتار و بلاغت زبان ولی

فک کنم کمی بی حوصله اند ... البته زیاد نمیتونم راجبش قضاوت کنم . خلاصه اینکه این

استادان عزیز فرمودند که روزی 6 ساعت کمتر نباید درس بخونین چون بچه های که 5 تیر

94 رتبه های دور قمی میشن از شنبه شروع کردن خنثی حالا من موندم چطوری از جزوه 3

صفحه ای باید 6 ساعت تست بزنم اونم جلسه دوم .

استادای ما دوتا کلاس T1 و T2 (تجربی 1 و 2) مثل همن و بهترین استادای مجموعس

به همین خاطر ازمون خواستن نریم جلوی بقیه بچه ها پز بدیم وگرنه اگه اعتراض کنن

واویلااااس ... خنثی

حالا اگه قرار باشه روزی 6 ساعت درس بخونم ... ولی واقعا نمیدونم باید چی بخونم

نیاز به یه مشاور خوب دارم که بتونه خوب راهنماییم کنه که مشاور مدرسمون زیاد

باهاش تعامل نداشتم اما اونجوری که به نظر میاد فک نمیکنم بتونه روم تاثیر بذاره...

 PN :آرامش ... آرامش ... آرامش

نوشته شده در ۱۳٩۳/٤/۱٦ساعت ٩:۱۱ ‎ب.ظ توسط بانوی پاییزی نظرات ()

یک توریست که از کشورهای عربی به اسپانیا سفر کرده بود تعریف میکرد : همرا با

دوستم وارد قهوه خانه ای شدیم و سفارش قهوه دادیم اما چندی بعد صحنه های دیدیم

که تعجبمان را برانگیخت هر از چند گاهی آدمهای تنهای می آمدند و میگفتند

لطفا دوقهوه یکی من و یکی دیوار و پولش را حساب میکردند مرد قهوه چی هم یک قهوه

به آنها میداد و روی یک کاغذ می نوشت قهوه و به دیواری که پر از این کاغذ ها بودمی

چسباند . آنقدر قضیه برایمان جالب بود که تا ساعت تعطیلی قهوه خانه آنجا نشستیم

در ساعت پایانی مردی با لباس پاره و سر وضعی که به کارگران و بیچارگان میخورد وارد

شد گفت :"یک قهوه به حساب دیوار لطفا" مرد قهوه چی هم یک قهوه برای پیر مرد آورد

و یکی از کاغذ های روی دیوار را کند . و پیر مرد فقیر قهوه اش را خورد بدون پرداخت پولی

 

و این ماییم که به بهشت میرویم ....

نوشته شده در ۱۳٩۳/٤/۱٥ساعت ٩:٢۱ ‎ق.ظ توسط بانوی پاییزی نظرات ()

چقدر زود تموم شد ... در راه برگشت با قطار غزال با دیدن گنبد حرم امام رضا از پشت

پنجره ی قطار جمله ایه که تو ذهنم مرور میکنم . ((یعنی بازم میتونم بیام و امام رو

زیارت کنم ؟))

دوشنبه 9 تیر کمی قبل از اذان با قطار حرکت کردیم . چون روزه گرفتن مشکلی نداشت

روزه بودیم و با شروع اذان افطار کردیم و مهمانداران روزه دار قطار را هم به سفره

کوچکمان دعوت کردیم .چه لذتی داشت افطار در قطار آن هم با طعم سفر به پابوس آقا.

گمونم 11 ساعت بعد رسیدیم همش در انتظار دیدن گنبد ها بودیم اما آنقدر گرد و خاک

در هوا معلق بود که نمیشد گنبد و گلدسته ها را به وضوح دید.

امام رضا هیچ وقت نمیگذارد زائرانش ذره ای رنج بکشند ...این گرد و خاک هم غروب

برطرف شد.

هرروز نماز را در صحن باب الجواد میخواندیم  و پس از زیارت برای صرف شام به هتل

می رفتیم .

چقدر جالب بود که آنجا دوست هم پیدا کردیم و پنجشنبه شب به اتفاق آنها در دعای

کمیل و مناجات خوانی محمود کریمی شرکت کردیم . در راه بازگشت از حرم صدای نقاره

آمد گفتند یک مریضی که به پنجره فولاد بسته بودند شفا پیدا کرده و دارند میزنند و لباس

های مریض نظر کرده را می کنندنا به حال از نزدیک چنین چیزی را ندیده بودم  کاش آن

لحظه آنجا بودم ....

صبح جمعه آماده رفتن شدیم اما قرار بود که اگر شاندیز باز باشد قبل از حرکت به آنجا

برویم.

پدرم از مسئول سوال کرد و او هم با قطعیت تام اعلام کرد که باز است 5 دقیقه بعد

آژانس آمد .

درطول مسیر همش در این رویا سیر می کردم که الان به جایی سرسبز با رستورانهای

خوب و محیط تفریحی زیاد می رسیم(بار آول بود که به آنجا میرفتیم) کیلو مترها از

مشهد دور شدیم و با نزدیک شدن هر لحظه کشتی افکار به گل بیشتر نزدیک

میشد.سالنامه ام را باز کردم جمعه 13 تیر 93 حرکت به سمت شاندیز :دی .

روی تابلو نوشته بود به شهر شاندیز خوش آمدید اما من اثری از آن چیزهایی که در ذهن

داشتم نیافتم. و همانجا کشتی افکارم به گل نشست بار دیگر سالنامه را باز کردم :

همه جا بسته بود ضایع شدیم برگشتیم :((

بعد از مواجه شدن با بسته بودن چند رستوران به راننده که فقط حرف میزد و من هیچ

کدام را نمیفهیدم چون غرق در افکار بودم گفتیم که همین رستوران حسین شیشلیکی

نگه دار شاید باز باشد اما بدون توجه به حرف ما رفت و رفت ورفت تا رسید به رستوران

کوروش گفت مطمئنم این باز هست رفت سوال کرد و برگشت و گفت آیت الله علم الهدی

(امام جمعه ) سه روز پیش اعلام کرده همه رستورانها باید بسته باشند ...

ما هم که از فرط گرما از کوره در رفته بودیم گفتیم اصلا نمیخواهیم کرایه اش هرچه شد

برگرد به یک هتل میرویم و آنجا صرف نهار میکنیم.

تازه فهمیدیم ک مسئولین بی وجدان به راننده نگفتند که تعطیل است و گفتند فقط ببر

کوروش!!!!

بعد از خوردن نهار در یکی از هتلها به سوی راه آهن حرکت کردیم و به سمت تهران

بازگشتیم ....

انشاالله قسمت همه شما بشه که پابوس آقا برید ....

نوشته شده در ۱۳٩۳/٤/۱٤ساعت ۱۱:٠۸ ‎ب.ظ توسط بانوی پاییزی نظرات ()

یادش بخیر ابتدایی که بودیم معلم که وارد کلاس میشد دو ساعت این شعرومیخوندیم

بــــرپاااااااا /سلام علیکم و رحمت الله و برکاته / صبح شما بخیر (حتی اگه ظهرم بود

همینو میگفتیم چون عادت کرده بودیم ) /خسته نباشید / ایشالا زنده باشید /سال دیگه

مکه باشید /معلم ما باشید / آناناس گل یاس خانم معلم مال ماس/ وقتی گلا باااااز

میشه خانم معلم شاد میشه / وقتی گلابسته میشه خانم معلم خسته میشه ....

تازه چقدم کیف میکردیم فک میکردیم کلی از زنگمون رفته

پ.ن : از امروزمان مینالیم دریغ از اینکه امروز همان فرداییست که دیروز آرزویش را

میکردیم (نمیدونم از کیه!!!!)

پ.ن2:راستی کی این خانواده آقای هاشمی رو یادشه ؟؟؟؟!!!!

نوشته شده در ۱۳٩۳/٤/۸ساعت ٥:۱٤ ‎ب.ظ توسط بانوی پاییزی نظرات ()

یکی از خاطرات دوران کودکیم (7-8 سالگیم) این بود که تو ماه تمام لباسا اسباب بازیا و

هرچی که فکرشو بکنید رو میچپوندم تو کمدم سر ماه که می شد همه رو میریختم

بیرون به عشق اینکه یه تپه از لباس درست بشه و من شیرجه بزنم توش ...خلاصه

شیرجه میزدم و کلی بازی میکردم و بعد 1 ساعت متوجه میشدم چه خاکی بر سرم

شده بابدبختی و هزار زور و زحمت جمعشون میکردم . ولی هیچوقت دست

بردار نبودم ایناوضاع تا زمانی که 9ساله شده بودم هم ادامه داشت آآآآآااخ یادش بخیر

چه دورانی داشتمااااا...

نوشته شده در ۱۳٩۳/٤/۸ساعت ۱۱:۱٠ ‎ق.ظ توسط بانوی پاییزی نظرات ()

 دیروز با  مامانم با مترو از جایی برمیگشتیم ساعت تقریبا 9 بود یه دختره که چن دقیقه

قبل داشت دونات میفروخت گفت هوا تاریک شده!؟!؟!؟!؟!؟

_ : آره اذانم گفتن ...

دخترک دست پاچه شد و تنها جملش این بود خاک بر سرم شد....

یکی از خانم ها گفت چرا تنها میای وقتی میترسی ؟             _: خب هیچوقت

دیرنمیشد امروز اولین باره چون اون مرده از خواست ان یه کارتنم بفروشم به همین خاطر ...

باز یکی از بانوان پرسید خونت کجاس ؟ گفت:ما از خرم آباد اومدیم چون اونجا کار پیدا

نمیشه من و خانوادم سه ماه تابستون میایم تهران و تو مرقد امام (ره) چادر میزنیم صبح

ها پدرو مادرم میرن کار منم میام اینجا کارمیکنم تا برا وقتی ک میخوام برم دانشگاه پول

جمع کنم ....

واقعا دردناکه اینکه تو زادگاهت توانایی کانجام کاری رو نداشته باشی و بخاطرش به

پایتخت بیای ....

اینکه بخاطر آینده ای که نا معلومه تلاش کنی ....

اینکه ندونی تو این شهر پر از گرگ چه سرنوشتی دختر 15 - 16 ساله رو تهدید میکنه ...

نمیدونم فیلم دونگی رو دیدید یا نه تو یکی از قسمت هاش امپراطور مملکت وقتی میاد

از نزدیک اوضاع فقرا رو میبینه که چند روزه هیچی نخوردن و بخاطر غذایی که اداره رفاه

بهشون میده چقدر کتک میخورن و تحقیر میشن ناراحت میشه و تازه میفهمه تا حالا

صدای اونا رو نشنیده و وزرای نالایقی که بهش گزارش غلط میدادن رو خلع میکنه .....

آقای رییس جمهور چشماتو باز کن ببین ! ببین که مردم کشورت بخاطر یه لقمه نون از

کیلومتر ها اونورتر میان و دست فروشی و کارگری میکنن ببین جوون 25 ساله و سید

بخاطر بیماریش میاد و از مردم طلب گدایی میکنه ببین پیرزن ناتوان که نای حرف زدن

نداره برای زندانیش خودشو تحقیر ...میکنه کاری به دروغ گو یا راستگو بودن اونها ندارم

بالاخره اوضاع طوری بوده که حتی مجبور به تگدی گری و دروغ گفتن شدن ....

پ.ن : دیروز مترو شده بود سینما کاشکی فیلم برداری میکردم ایندفعه میخوام همین

کارو کنم و اون فیلمو تو شبکه های اجتماعی بذارم بنظرم اینطوری زود تر پخش میشه...

نوشته شده در ۱۳٩۳/٤/٧ساعت ۱٢:٠٦ ‎ب.ظ توسط بانوی پاییزی نظرات ()

در اوج خشونت و ناراحتی باید بگم که...

ما به ناداوری باختیم

ما نباختیم گل خوردیم

مسی خر است

آرژانتین 12 نفره بازیو برد به همراه داور...

همه ی این جمله هارو تو شبکه های اجتماعی دیدم حرف خودم اینه ...

بچه های ایران مردونه بازی کردن با غیرت بازی کردن هیچیم از ارزششون کم نشده

براشون آرزوی موفقیت میکنم.... منم به نوبه ی خودم این برد رو تبریک میگم

اینم خوشحالی بازیگرا بعد از بازی

! راستی پست پایینی رو هم بخونید ! چون این دوتا موضوع بهم مربوط نبودن تو یه پست نذاشتم اون یه شعره و این ورزشی

نوشته شده در ۱۳٩۳/٤/۱ساعت ٢:۱٧ ‎ب.ظ توسط بانوی پاییزی نظرات ()


Design By : Pichak