ღخاطرات یک دختر آبانیღ

سخن گفتن نوعی نیاز است اما گوش کردن نوعی هنر

وباران میبارد

زیباست ،دیدنیست

درختان ، گلها ، دریا

چشم به راه باران

دست نیاز به آسمان گشوده اند

تن گرم خود را میزبان سردی قطره میکنند

یک موسیقی آرام .... یک کاغذ

خود را به دست قلمم میسپارم

چشمانم بسته اند و دلم مینوسد

مینویسد که باران اسمش ، صدایش ،هوایش

یادآور خاطرات است....

مگر میشود باران ببارد و چشم عاشقی بارانی نشود

مگر میشود تحفه قطرات باران بعض گلوی منتظری نباشد

قلمم را میگذارم ، ایوان خانه خوبست

مثل گلها آغوشم را به میزبانی قطرات میگشایم

باران میهمان آغوشم نشد....

حالا من ماندم و آواز سرمستی پرندگان

از ظهور رنگین کمان و تابش دوباره ی خورشید

پی نوشت : این شعرو سه روز قبل امتحان ریـــــــــاضی وقتی شمال بودیم و داشت بارون میومد نوشتم ...آره بابا یه همچین آدمیم من چی فک کردید

نوشته شده در ۱۳٩۳/۳/۳۱ساعت ٧:٢٧ ‎ب.ظ توسط بانوی پاییزی نظرات ()

عاقا مامانم اومده میگه میای ظرفا رو بشوری؟  میگم باشه ولی فقط این دستکشا که

تازه خریدی تنگن دیروز اومدم امتحانش کنم هرکاری کردم نرفت تو دستم .

مامانمم گف همچین چیزی امکان نداره بیا الان امتحان کن... رفتم گفتم ایناهاش ببین

نمبره تو یهو دستکشه سر خورد تو دستم و دستم براحتی توش جا شد ... :/

ینیا اون لحظه دوس داشتم با آبکش آب حوض بکشم ولی اونجوری ضایع نشم ...

مامانمم یه نگاه عمیقی کردو گفــــــــــــت : نمی خوای کار کنی بهونه نیار ....

من خنثی

مامانم ابرو

دستکش زبان

بیاید ترول ببینیم دلمون واشه والا .... کار دیگه نداریم که..و

 

نوشته شده در ۱۳٩۳/۳/۳٠ساعت ۱٢:٥۳ ‎ب.ظ توسط بانوی پاییزی نظرات ()

سلاااااااااام سلام سلام اندازه تموم مدتی که نبودم سلام ....

دلم برای وبم ...برای نوشتن...برای سرودن.... برای خاطره نویسی و از همه مهم تر شما

دوستای خووووبم تنـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــگ شده بود به همین شدتی که عرض کردم.


البته باس یه چیزی رو اعتراف کنم تو این مدت مواقعی که فرجه ها طولانی داشتیم

گاهی میومدم نت ومیرفتم آپارات و گاهی به وب ی سر میزدم یه بار که یه کوچولو اومدم

نظراتونو دیدم ولی فرصت جواب دادن و پست گذاشتنو خدایی نداشتم.

نمیدونم چرا هر دفعه که من برمیگردم میبینم یه سری از دوستام ناپدید شدن کلا محو

شدن شما اگه ازشون خبر دارید به من اطلاع بدید.

آهان راستی در مورد عنوان پستم باید بگم که همه ما یه روزی میایم و میریم...

من فعلا تا جایی که بتونم میام و مینویسم اما اگه باز تاخیر بین پستام افتاد خواستی

آدرستو عوض کنی به منم خبر بده ...

راستی به دانشجو های پویا و فعال این مرز و بوم باید بگم که درکتون میکنم دوران رقت

انگیزی رو متحملید ایشالله خدا صبرتون بده و مراقبین باحال نصیبتون بشه ....

از اونجایی که مخاطبای منم دانشجوئن اکثرا فعلا نوشته نمیذارم تا اونام وقت خوندن

داشته باشن... البته خاطره هامو می نویسم

کلی حرف دارم ولی وقتم کمه...

از 15 تیر کلاس های پیش شروع میشه فقط یه کنکوری میتونه وضعیت الان منو بفهمه

شمایی که داری میگی آخیش ماکه دیگه راحت شدیم یاد روزای سختت بیوفت و منو

دررررررررک کن.

راجبه امتحانا هم توپستای بعدی میگم براتونآخ

تا پست بعدی خداااحااافظ

نوشته شده در ۱۳٩۳/۳/٢۸ساعت ٧:۳٩ ‎ب.ظ توسط بانوی پاییزی نظرات ()


Design By : Pichak