ღخاطرات یک دختر آبانیღ

سخن گفتن نوعی نیاز است اما گوش کردن نوعی هنر

سال نومی شود.زمین نفسی دوباره می کشد.برگ ها به رنگ در می آیند و گل ها

لبخند می زند و پرنده های خسته بر می گردند و دراین رویش سبز

دوباره...من...تو...ما...


کجا ایستاده اییم.سهم ما چیست؟..نقش ما چیست؟...پیوند ما در دوباره شدن با

کیست؟...


زمین را سلامت می کنیم و ای ابرها درودتان باد چون همیشه امیدوار

سلام دوستای خوبم و همراهای همیشگی این کلبه.

پیشاپیش فرارسیدن عید نوروز این عید باستانی رو بهتون تبریک میگم

امیدوارم هرجای ایران پهناور که هستید خوشحال و سرزنده باشید.

آرزوم اینه که امسال که سال اسبه و اسبم که نماد پویایی و جنبشه براتون بهترین سال

باشه.

بیایید تو این ساعات مونده به آخر سال 92 آرزو کنیم توی سال جدید هیچ اشکی به

گونه ها نشینه ...امسال سال ظهور و حضور حجت باشه ...امسال سال بالنگی و عدل و

موفقیت باشه... و امسال سال سرنوشت سازیه برای من امتحان نهایی و پیش

دانشگاهی و ... برای منم دعا کنید

تو این مدتی که وب جدیدمو زدم از دوستایی که همراهیم کردن بسـیار سپاس گزارم از جمله ...

فاطمه باقلب مهربونش ... میلاد با ذهن خلاق و پویاش ...حسین آقا ...مهسا با

مهربونیاش... سمانه ی خوش رفتار...آقا مهدی با جملات زیباش ...ا.م.ح.پ با وبلاگ

پر معناش در بارهی امام زمان و آبجی محیای مهربون

من چند روز عیدو نیستم و نمیتونم به وبم سر بزنم ولی هرجاباشم بیادتون هستم .

نوروز بهار است وچه زیبا هنری است

این خلقت زیباچقدر دیدنی است

برگ وگل و غنچه نو شود از خنده

این غصه و غم میشود شرمنده

عیدی و گل و شکوفه ی خندان را

مدیونم بهارهستم و این نورزوم

شعر از خودم ،یهویی اومد به ذهنم اگه بد بود ببخشید

دوستون دارم زیااااااد الهی که خوشتون بیاااااد

بدرود

نوشته شده در ۱۳٩٢/۱٢/٢٧ساعت ۱۱:٤٤ ‎ق.ظ توسط بانوی پاییزی نظرات ()

سلام بچه ها خوبید خوش میگذره

میدونم تو این روزای مونده به عید سر همتون شلوخ پلوخه .

ایشالله بسلامتی همه کاراتون ردیف بشه.

ماکه کارامون تموم شد ولی مانتو رو دیگه من کل بیخیال شدم.نیست

آقا نیست.

راستی دوباره تو آزمون هماهنگ مرآت رتبه دو استانی شدیم (برای

چهارمین بار)

نمیدونم چرا اول نمیشیم یا حداقل سوم سوزنمون رو دو گیر کرده

مدرسمونم به عنوان جایزه رایگان ما رو بردسینما. (معراجـــــــــــــــــــــــــــی ها)

حالا خوبه کلا معراجی ها اون سانسش رایگان بود.بچه گول میزننا یه جا

میگن شما سوم دبیرستانید یه جا مارو دوم ابتدایی فرض میکنن والا

تازه جالبش اینه که وسط فیلم سرویسمون اومد بلند شدیم رفتیم ملت

کفرشون دراومده بود نمیتونستن ببینن .

این بود داستان ما راستی تا دوشنبه نیستم  ولی بهتون سر میزنم ...

این عکسم ببینید و دعا کنید برگرده ...

فعلا بدرود تا پست بعدی که مربوط عیده....

نوشته شده در ۱۳٩٢/۱٢/٢٢ساعت ٩:٥۸ ‎ق.ظ توسط بانوی پاییزی نظرات ()

سلام به همه ی شما دوستای عزیز.

عاقا / خانوم روز پنجشنبه رفته بودم خرید عید کفش و کیف و ... پا درد

که اصن امونمونو برید اون به کنار عاقا مانتو نبود درست حسابیش نبودا

ینی حالم بهم خورد همه یا رنگارنگ اگرم ساده بود جنس مزخرف

هیچی قید مانتو رو زدم کفشم که مجبوری خریدم ولی مطمئنم انقضای

این کفشه تا آخر عیده .

ولی خدایی شلوارم جنسش خوبه .داخل بوتیک که شدم از پیاده روی

فراوان جونم به لبم رسیده بود چند دقیقه ای تا آوردن شلوار نشستم

بعد که رفتم تو اتاق پرو احساس کردم اتاقه داره تکون میخوره عاقا

سرگیجه داشتیم با تکون اتاق بدترم شدم وقتی از اتاق بیرون اومدم

نمیدونم چه شکلی شده بودم که فروشنده خیلی ترسید گفت :چه

شده ؟

من:سایز شلوار چنده ؟         فروشنده: فلان          من :این اتاقه

تکون میخوره ؟     اون : کسی بالاش بود الان حالتون خوبه ؟      

خواهرمم هول کرده بود هرچی پسته بادوم تو کیفش بود چپوند تو دهن من.:)

بعد از خرید راهیه مترو شدم از مقصدی که نشستم تا ایستگاه امام

خمینی راهی نبود زود رسیدم اما ماشاالله ایستگاه امام خمینی سه

دور وایسادم بازم نتونستم سوار شم .دور آخر سیلی از جمعیت

وحشیانه منو به داخل هول دادن کیفم که داشت میرفت اونجا من گفتم

بدبخت شدم با فشارهایی که بهم واردشد نفسم گیر کرده بود و بالا

نمی اومد فقط بعد چند لحظه  دیدم خانوما دارن میگن سرتو بگیر بالا

تهویه مترو هم با تذکر مردم روشن شد حالم کمی جا اومدیه خانوما

میخواست منو دلداری بده میگفت نگران نباش یه عده فلان جا پیاده

میشن برا فلان و... خلاصه خدایی بود سالم به خونه رسیدم و از این

بابت خدارو شکر میکنم و پشت دستمو داغ میکنم با مترو برم خرید :(((((

پایان روز سخت خریـــــــــــــــد

پ.ن : راستی ای شکلکو به سفارش دوستان گذاشتم

نوشته شده در ۱۳٩٢/۱٢/۱٦ساعت ۸:٤۳ ‎ب.ظ توسط بانوی پاییزی نظرات ()

سلام سلام سلام سلام ...

چیه خب سلام سلامتی میاره دیگه .

اولا ولادت حضرت زینب کبری و روز پرستار بر همه شما دوستای خوبم مبارک باشه

 

دوما عرضم به حضورتون که برگه ها بالاخره با اندکی دق مرگ شدن چاشنی استرس

کمی بی خیالی و دوهفته فکر و خیال صحیح شد ...

نمرم اونی که میخواستم نشد اما از کلاس به بیرون پرتاب نشدم نمرم شد 17.5 منم به

معلم گفتم + :میخواید بندازید بیرون؟؟؟؟

معلم _ : بله!      + : این عادلانه نیست !    _ : چی عادلانه نیست ؟

+ : اینکه من با 0.5 نمره اختلاف بخوام با اونی که 8 شده و 12 شده برم بیرون !!!!!

معلم نگاه عمیقی به من کرد و گفت : یه فکری میکنم .

جلسه ی بعد که همون سوالو ازشون پرسیدم گفت : نه من گفته بودم 17 به پایینارو

بیرون میکنم اما حیفه دانش آموزی مثل تو به خاطر بی دقتی بخواد نمره کم بیاره حیفه !

منم سخت متاثر شدم سرمو انداختم پایین و نشستم سر جام دیدم راست میگه واقعا اون 1.5 نمره ای که از بی دقتی از دست دادم حیف بود...

این بود ماجرای ما... راستی بچه ها معلم زیستمون در مورد کارما برامون میگفت و

تقریبا قبولش داشت این درمورد یه عده افرادن که معتقدن یه آدم که میمره روحش در

بدن افراد دیگه ای میره تا پاک بشه و اونوخ به خدا برسه (همون نظریه تناسخ ) و تو این

مدت همش کارما پس میده ینی بهشت و جهنمش تو همین دنیا به پایان میرسن .تازه

اونا نظریه تکامل داروینو بیشتر قبول دارن تا نظریه آفرینش آدم من از قبل اطلاعاتی در این

باره داشتم ولی اصلا قبولش ندارم اونا دارن حرفهای قرآن رو تا حدودی تکذیب و اندکی

تایید میکنن که این درست نیست نظر شما چیه؟؟؟

نوشته شده در ۱۳٩٢/۱٢/۱٤ساعت ٤:٢٠ ‎ب.ظ توسط بانوی پاییزی نظرات ()

چه آشناست این غریبه...

چه رنگارنگ است این رنگ سیاه...

چقدر این شب تاریک روشن است...

باران میبارد...

دنیایم وارونه شده است ،عینکم را زده ام بر چشم عینکی خوش بینی...

عینک را که بر دارم همه جا سیاه میشود دوباره تکرار سردرگمی های روزانه...

آسمان غبار آلود است ،قلب سیاه آدمهارا میبینم...

خداوندا این چه دنیایی است که فقط با عینک خوش بینی میشود در آن زندگی کرد...

اینجا خفقان است نفسم بالا نمی آید...

قلبم از این همه دروغ از تپش ایستاده ...

پاهایم یارای راه رفتن در این زمین گناه آلود را ندارد...

گوش هایم کرند عینکم را بدهید .عصایم کو؟

میخواهم در دنیای خاموش و ساکت خودم باشم بی هیچ فکر دغدغه ای...

صحبت اضافه :دوستای من این همون نوشته ایه که ازش حرف میزدم یه دفعه اومد اونم سر زنگ زمین . 

راستی معلم شیمی هنوز برگه هارو تصحیح نکرده دق مرگ کرد مارو.

راستی یه دانش آموز جدید اومده مدرسمون اونم الان این موقع سال بدلیل دور بودن راه تصمیم گرفته بیاد اینجا 

وااااای فهمیدید امتحانای خرداد افتاده اردیبهشت (بخاطر مسابقات جام جهانی ) بدبختیم یعنی کلاس فوق العادس که میخوان بذارن برامون

نوشته شده در ۱۳٩٢/۱٢/٦ساعت ٥:٠۱ ‎ب.ظ توسط بانوی پاییزی نظرات ()

عکسای خوشگل آوردممممممم

برای خالی نبودن عریضه

first trol LOL

نوستـــــــــــالژی

آخـــــی اینارو نیگه تا حالا خواهر به این مهربونی دیده بودین

و پایان ....

نوشته شده در ۱۳٩٢/۱٢/٢ساعت ٢:٥۳ ‎ب.ظ توسط بانوی پاییزی نظرات ()


Design By : Pichak