ღخاطرات یک دختر آبانیღ

سخن گفتن نوعی نیاز است اما گوش کردن نوعی هنر

سلام ؛ اینجا وبلاگ یه دختره پاییزیه

درحقیقت این وب، دومین وبمه .

دوستای قدیمیم که منو میشناسن و همشون رو چشم من جا دارن ♥♥

برای دوستای جدیدم کمی خودمو معرفی میکنم (بجز بیوگرافی) :)

1-هر کی بهم احترام بذاره بهش احترام میذارم (هر عملی عکس العملی)

2- از آدمایی که خودشونو بالا میدونن ولی درحقیقت هیچی نیستن اصلا خوشم نمیاد.

3-از آدمای بی معرفتم که ... مثل مورد بالا

4-من چند وقت یک بار میام و سعی میکنم به دوستام سر بزنم و همون موقع آپ هم

میکنم.

اینجا بیشتر شعرا و نوشته هایی که میذارم از خودمه کپی از اونا با اجازه ی خودم و

ذکر منبع مجازه وگرنه ....

حرف دیگه ای نمونده جز اینکه:

(بهای دوست نه از دارایی اوست نه به زیبایی او بلکه به معرفت و وفای اوست)

یاحق

نوشته شده در ۱۳٩٧/۱۱/۱٦ساعت ۸:٥۸ ‎ب.ظ توسط بانوی پاییزی نظرات ()

یکسال پیش کمی جلو تر از همین روزها قلبم را به دست باد سپردم .

باد قلبم را برد . قلب

پسرکی سبزه با موهای مشکی را دیدم که قلبم را گرفته و هراسان میدود .

پرسیدمش چه شده ؟ گفت بدنبال صاحب این قلب میگردم . میخواهم تا ابد برای من باشد.

نگاهش کردم قلب من بود و پسرک مرا میخواست .

قلبم را به او هدیه کردم و خودم را در آغوشش رها .

برای اولین بار حسی را تجربه کردم که هیچ گاه نبود .

حس نابی از جنس عشق و صداقت قلب

مهیار منی ای تو به سان مااااهتاب

نوشته شده در ۱۳٩٥/۸/۱۸ساعت ٩:٠٠ ‎ب.ظ توسط بانوی پاییزی نظرات ()

دلمان بسی تنگ شد برای این فضا و دلنوشته هایمان در آن ...

این محیط بود که به من کمک کرد تا خودم را در یابم و بفهمم استعداد نویسندگی دارم با استعدادی که سالها خاموش بود و با نظرات آن همراهان پیج رشد پیدا کرد از داستانک تا رمان ...

حالا کانال تلگرام برایم راه اندازی کرده اند و نوشته هایم و گاه داستانهایم را در آن میگذارند ...

رشد میکنم ...

من میتوانم ...

حتی اگر بستر برایم محیا نشود ...

من پیش میروم ...

نوشته شده در ۱۳٩٥/۸/۱۸ساعت ۸:٤٢ ‎ب.ظ توسط بانوی پاییزی نظرات ()

سلام به همه ی دوستای خوبم منو ببخشید که مدت طولانی ایه که نتونستم اینجا بنویسم تو کانال تلگرامیم مینویسم اما اصلا فراموشتون نکردم ... انقدر نبودم که روم نشد جواب کامنتای پر مهرتونو بدم دوستانی که گفتن آدرس کانال باز نمیشه

اینم آدرسمونه روش کلیک کنید باز میشه براتون ...

تشریف بیارید خوشحالمون میکنید بازم از اینکه اینقدر نبودم عذر میخوام الانم مشغول پاک کردن تار عنکبوتها از در و دیوار وبم ببخشید که عجله ای شد

یا حقلبخند

نوشته شده در ۱۳٩٥/۳/۱٧ساعت ٧:٤۸ ‎ق.ظ توسط بانوی پاییزی نظرات ()

این روزا که دیگه همه ی شما دوستای خوبمون از نعمتی به تلگرام بهره مندید میدونیم که

سر زدن به وبلاگ کمی دور از انتظاره واسه همین تصمیم گرفتیم کانالی تو تلگرام بسازیم

که هم علاقه مندان به متن های من هم دوستان دیگه ازش استفاده کنن البته فقط متن

نیست ... عکس ها و دیگر امکانات دیگه هم هست ...

تشریف بیارید خوشحالمون کنید

اینم از آدرسش :

telegram.me/paeez_e_porehsas

نوشته شده در ۱۳٩٤/۱۱/۳ساعت ۱۱:۱٤ ‎ب.ظ توسط بانوی پاییزی نظرات ()

اگر توباشی همه ی دنیا را رها میکنم و مست چشمانت میشوم...

اگر توباشی رنگ صدایت آرامش قلبم میشود...

تو که باشی برایت از عشق میگویم...

باش تا خاطره بسازیم از روزهایی ک پشت هم میگذرند..

باش تا قلبم برایت بتپد ...

تو باید باشی ...

fateme

khaaaasssssss

نوشته شده در ۱۳٩٤/٩/۳٠ساعت ٤:٢۸ ‎ق.ظ توسط بانوی پاییزی نظرات ()

میگویم دوستت دارم که تلاطم امواج دریا خروشان درونم را تسلی بخشم اما موجها

خروشان تر میشوند ...

درچشمانت نگاه میکنم که آتش درونم تسکین یابد اما فروزان تر میشود...

دستهایت پناهگاه دستان ظریفم میشوند و قلبم را به تاراج میبرند ...

دیوانه وار مست صدایت میشوم و هرواژه ای که از زبانت جاری شود را به گوش جان

میسپارم ...

تو با من چه کردی که دوست داشتنت را به دنیا نمیتوانم بدهم ...

پاییز

نوشته شده در ۱۳٩٤/۸/٥ساعت ۱٢:٢٤ ‎ق.ظ توسط بانوی پاییزی نظرات ()

یه متن از طرف بعضی از آدما خستگی آدمو درمیاره

به آدم میفهمونه هنوزم میشه دوست داشت

هرچقدر هم که ساده و بی آلایش باشه چیزی از القای حس خوبش به آدم کم نمیکنه

دریا هم چیزی جز آب نیس اما حس خوبی به بعضی ها میده درست مثل این متن

 

همه خوبن،نه اینکه بد شده عالم

همه خوبن،ولی بهتر نشد حالم

همه خوبن،هنوز نشکسته یک بالم

همه پستن،ولی تو چیز دیگری هستی

سرا مستن،ولی تو چیزدیگری هستی

دلا خستن،ولی تو چیز دیگری هستی
.
.
.

❤️ همه خوبن ولی تو چیز دیگری هستی❤️

نوشته شده در ۱۳٩٤/٧/۸ساعت ٥:٥٥ ‎ب.ظ توسط بانوی پاییزی نظرات ()

تو ...
یک تقدیر نا نوشته بودی ...
آمدی آرام ، آهسته ، بی صدا 
اما بودنت در قلبم غوغایی به پا کرد که صدایش آسمان را خراش داد ...
عشق تو وزید در تار و پود احساسم ...
لرزاند تارهای قلبم را ...
کوک حنجره ام را بهم ریخت ...
حالا هق هق گریه برعکس شد 
خنده شد ، عشق شد ...
اینجا صدای قلب است که میگوید دوستت دارم 
خاص
👑🎀Fatemeh🎀👑
نوشته شده در ۱۳٩٤/٧/٧ساعت ٦:٠٥ ‎ق.ظ توسط بانوی پاییزی نظرات ()

صدای پای غم از مکه رسید به گوش 

پرکشیدند صدها پرنده ی سفید بال
پاک رفتند ...
بی آلایش ...
رفته بودند خدا را زیارت کنند اما ...
خدا را دیدند ...
دیدارتان مبارک ... 
سلام مارا با دل پاکتان به خدا برسانید غم شما در منا ابدیست ...
در منا نباشد در دلها ماندگار است ...
👑🎀Fatemeh🎀👑
نوشته شده در ۱۳٩٤/٧/۳ساعت ٩:٢٩ ‎ب.ظ توسط بانوی پاییزی نظرات ()

همیشه فکر میکردم عشق ورزیدن سخته ...

نه آسونه خیلی آسون...

آسون تر نوشیدن چای گرم کنار آتش ...

همه چیز بستگی به خودت دارد ...

رهاکن صدایت را ؛ عشق را فریاد بزن ...

باید عاشق باشی تا زنده بمانی ...

تا خدا هست عشق باید باشد تا توهستی زندگی باید باشد

جاری شو ...

زنده باش ...

زندگی کن ...

👑🎀Fatemeh🎀👑

نوشته شده در ۱۳٩٤/٦/٢٩ساعت ۱۱:٥٦ ‎ب.ظ توسط بانوی پاییزی نظرات ()

باورش سخته بازیتو دوس داشتم دیشب غم زیادی داشتم شب پر استرسی داشتم پر از ناراحتی با شنیدن خبر فوت علی طباطبایی بدترهم شد غم دنیا رو سرم آوار شد ....

چرا انقد یه جوون باید راحت بمیره چرا ...

ایست قلبی ؟ اونم یه جوون 32 ساله ...

خدا به خانوادت صبر بده ...

فقط همینو میتونم بگم ...

نوشته شده در ۱۳٩٤/٦/٩ساعت ۱۱:٠۸ ‎ب.ظ توسط بانوی پاییزی نظرات ()

این یه حسه جدیده

یکی دوباره از راه رسیده

مثل اون چشمم ندیده

انگاری اونو خدا واسه من آفریده

یکی ک صاف و ساده آروم قدم زد تو امتداد شب تنهایی جاده

دست خودم نیس قلبم میلرزه بی اراده

میریزه دل دیوونه اسمش عشقه

کسی نمیدونه اسمش عشقه

همیشه میمونه اسمش عشقه

اگه من اونودوس دارم اسمش عشقه

تنهاش نمیذارم اسمش عشقه

میاد کنارم آخه اسمش عشقه

شبیه بغض و بارون اشکام میریزه توی خیابون

حال و روزم مثل مجنون

یخ کرده دستام مثل زمستون

زلاله مثل آبه شکی ندارم این انتخابه آخره

مثل یه خوابه اما میترسم شایددوباره این سرابه

غم تو دل دیوونه اسمش عشقه

کسی نمیدونه اسمش عشقه

میره نمیمونه اسمش عشقه

همه جا جلو چشمامه اسمش عشقه

نمیدونه ک دنیامه اسمش عشقه

دلیل اشکامه اسمش عشقه

مرتضی پاشایی

نوشته شده در ۱۳٩٤/٦/۱ساعت ۳:٤٤ ‎ق.ظ توسط بانوی پاییزی نظرات ()

قسمتی از رمان قلعه حیوانات ...

اثر جورج اورول

ترجمه علی اکبر آخوندی

در مورد مزرعه ای که در آن خوک پیری حیوانات دیگر را ب انقلاب علیه انسانها فرا میخونه هست ...

رفقا، همه راجع به خواب عجیبی که شب قبل دیده ام شنیده اید.راجع به خود خواب
بعد صحبت می کنم . مطلب دیگری است که باید قبلا بگویم . فکر نمی کنم رفقاکه
من بیش از چند ماهی بین شما باشم و حس می کنم موظفم تجاربی را که به دست
آورده ام پیش از مرگ با شما در میان بگذارم.

من عمر درازی کرده ام و در طویله مجال بسیاری برای تفکر داشته ام ،و تصور می کنم می توانم ادعا که به اندازه هر حیوان زنده ای به ماهیت زندگی در این عرصه دنیا آشنایی دارم.در این زمینه است که می خواهم با شما صحبت کنم.

رفقا، ماهیت زندگی از چه قرار است ؟ باید اقرار کرد که حیات ما کوتاه است ، پرمشقت
است و نکبت بار است . به دنیا می آییم ، جز قوت لایموتی نداریم و از بین ما آنها که قادر به کاریم تا آخرین رمق به کار گمارده می شویم ، و به مجردی که از حیض انتفاع
بیفتیم بابی رحمی تمام قربانی میشویم .

هیچ حیوانی در انگلستان مزه سعادت و فراغت را از یک سالگی به بالا نچشیده است.

هیچ حیوانی در انگلستان آزاد نیست. زندگی یک حیوان فقر و بردگی است:این
حقیقتی است غیر قابل انکار آیا چنین وضعی در واقع لازمه نظام طبیعت است ؟ آیا این به این دلیل است که این سرزمین آنقدر فقیراست که نمی تواند به ساکنینش زندگی مرفهی عطا کند؟ رفقا نه، هزار مرتبه نه! خاک انگلستان حاصلخیز و آب وهوایش مساعد است و استعداد تهیه موادغذایی فراوان برای تعدادی خیلی بیش از حیواناتی که اکنون در آن ساکنند دارد  ...

پی نوشت : پیشنهاد میکنم تهیه و مطالعه کنید خیلی خوبه ذهن آدمو باز میکنه و آدم رو به فکر فرو میبره

اگر نتونستید تهیه کنید به ایــــــــــــــــــــــــن لینک مراجعه کنید دانلود کنید

نوشته شده در ۱۳٩٤/٥/۳٠ساعت ۱۱:٤٥ ‎ب.ظ توسط بانوی پاییزی نظرات ()

هر جوری بگی میشم فقط پیشم بمون نگو میخوای بری نگو دوستت ندارم ...

اشک چشممو ببین ، ببین چه حالیم میخوام سرم رو باز رو شونه هات بذارم ...

انگاری تموم اون روزای خوبمون تمومه داری میری

اون کیه داری میری به جای دست من دست اونو بگیری

اونی که عاشقی رو یاد من داده داره میره

نمیدونه کسی بجای من براش نمیمیره

آخه کی فکرشو میکرد یروزی خسته شه ازم

داره میره نمیدونه نفس نمیکشم

یادش نمونده که میگفت باهام میمونه تا  ابد

دلم تموم غصه هاشو مینویسه خط ب خط

حالا سیاه شده از اسم اون دوباره یک صفحه

میمیرم از نبودنش تموم کارم این دفعه

التماسمو ببین بیا پیشم بشین نذار دیوونه شم نرو نذار بمیرم

زل بزن تو چشم من ببین دوستت دارم مثه همون روزا تو دست تو اسیرم

گریه های من داره تا آسمون میره چجوری بیخیالی

قول دادی نری بمون بپای عشقمون نگو دوتم نداری

دوباره من میمونم و یه عکس و خاطراتمون

داره میره میگه نمونده چیزی بینمون

داره میره بگه مهم واسش نبوده حال من

چی میشه باز نگاه کنه تو چشم غصه دا من ....

مرتضی پاشایی

نوشته شده در ۱۳٩٤/٥/۱٤ساعت ۱:۱٦ ‎ق.ظ توسط بانوی پاییزی نظرات ()

از این احساسی که توش گیر افتادم بیزارم که نمیتونم هیچ کاری انجام بدم ومنتظر یه رخدادم... تصمیم گرفتم روزامو بسازم و سر کنم تا وقتی جواب انتخاب رشته میاد...

نشسته بودم تو اتاقم چشمم افتاد به دیکشنری long man دیدم داره الکی خاک میخوره بعد با دیدن چندتا فیلم زبان اصلی فهمیدم باید مدرک زبانمو بزارم در کوزه آبشو بخورم واس همین تصمیم گرفتم خودم تو خونه زبانمو دوره کنم تا دوباره برم کلاس بعد از سه سال فاصله  ...

این ایده اولم بود بعد دوباره چشمم افتاد تو قفسه کتابا و دیدم من چقد چیزا دارم واسه پر کردن وقت ...دیوان حافظ ،بوستان سعدی،دیوان خمسه نظامی و کلی کتاب دیگه ...

فهمیدم تا الانم چقد دیوونه بودم که بیکار نشسته بودم

برم با اینا سر کنم ببینم بالاخره چی میشه ... یاعلی

pn:خداکنه تهران قبول شم من آدم شهرستان نیستم یا حداقل یه شهر خوب قبول شم یه رشته خوب ک بتونم توش پیشرفت کنم

نوشته شده در ۱۳٩٤/٥/٦ساعت ٦:٤٥ ‎ق.ظ توسط بانوی پاییزی نظرات ()

توی این مدت همه چی برام تکراریه منتظر یه اتفاق جدید و حیرت انگیزم منتظر ی چیزی که جذبم کنه یه چیزی ک از ته دل خوشحالم کنه ...

ومپایر دایری میبینم... قراره کلاس والیبال برم ... سووشون سیمین دانشورم میخونم ...بیگ بنگ تئوری تو برناممه...ولی هیچ کدوم حالمو جا نمیاره ...خودمم نمیدونم منتظر چی ام خودمو نمیشناسم سرد شدم مثل یخ ....

تصمیم به دوباره خوندن کنکور گرفته بودم ولی دودلم ... همه برنامه ها خراب میشه ولی اگه تضمین باشه ک میتونم قبول شم مشکلی نی ... امسال خیلی کم کاری کردم همه بهم میگن ولی اگه بخوام باز بخونم باید جدی باشم ...رتبم بد نشده ولی خب پرستاری تهران قبول نمیشم زنجانو سمنانو اینا قبولم مدیریت مالی علامه هم قبولم ...ببینیم خدا چی میخواد ...

pn: کاش یه چیزی حالمو عوض کنه یا حداقل برم گردونه به روزای قبلی

نوشته شده در ۱۳٩٤/٥/٤ساعت ٤:٢٥ ‎ق.ظ توسط بانوی پاییزی نظرات ()

روز شنبه 20تیر ماه عازم مشهد شدم با دوستام اولین سفر با قطار شش نفره که البته ما هشتایی توش بودیم ...خیلی خوب بود خوش گذشت روز اول یه هتل رفتیم که خوبی داشت ولی بدیاش زیادتر بود..هم شلوغ پلوغ بود هم یکم اشکالات فنی داشت خنثی

هتلمونو عوض کردن رفتیم امام رضا 57 ...دور بود ولی جلوش بی ار تی داشت مستقیم میبرد جلو حرم...ولی روز اول نشد بریم حرم...روز دوم عجله ای بعد ناهار رفتیم ولی فقط تونستیم نماز مغربو بخونیم زیارت بازم نشد بکنیم..رفتیم موجهای آبی اولش همش استرس داشتم رفتیم سرسره ترنادو که چهار نفرس من تو صف تپش قلب گرفته بودم ولی سوار شدیم چشمامو بستمباز کردم دیدم تو آبیم سرسره ی یو و چرشیم سوار شدم با یه سسرسره که خیلی آبکی بود تازه دوستامم گم کردم 2 ساعت دنبالشون گشتم در کل خوب بود ولی دهکده آبی پارس بهتر بود ... یکی از همسفرامون رفته بود سقوط آزاد میگفت یهو زیر پام خالی شد بعد نفهمیدم چی شد چشامو باز کردم بالا سرم دکتر بود و اکسیژن بعد بندا خدا قاطی کرده بود میگفت رفتم سکوت آغاز خندهروز سوم بعد ناهار رفتیم حرم تا ساعت 11 شب دستم رسید خیلی ذوق کرده بودم نماز مغربم اونجا خوندم تمام بازوم کبود شد انقد زدنم ناراحت ولی می ارزید اون حس معنوی و انرژی مثبتو با هیچی عوض نمیکنم..

اومدیم هتل شامو خوردیم باز با یه سری دیگه رفتیم تا نماز صبح نزدیک طلوع آفتاب نقاره میزدن خیلی قشنگ بود خیلی وااااااای.....تازه ظریف اینام اونجا بودن نماز صبحو خوندیم برگشتیم تو این چندروز سر جمع 10 ساعت نخوابیدم ولی بجاش لذت بردم دیگه اومدیم هتلو یکم خوابیدیمو برگشتیم خیلی خوش گذشت خییییلی.

خدا قسمت همه بکنه ان شاءاللهفرشته

نوشته شده در ۱۳٩٤/٤/٢٦ساعت ۸:۱٦ ‎ق.ظ توسط بانوی پاییزی نظرات ()

خستم از روزای تکراری بدون عشق و بیداری ...

بدون حسرت و کینـه ولی بـا غم نه با شـادی ...

نه آدم با غم آزاده نه حسرت بی من آرامـــه ...

کنار پنجره آروم بدون اشک میگریم ...

همش موسیقی آروم رهای بغض سرشارم ...

من این حالات مبهم رو نه اصلا دوست نمی دارم ...

 

پاییز

 

نوشته شده در ۱۳٩٤/٤/٢٠ساعت ٧:٥٦ ‎ق.ظ توسط بانوی پاییزی نظرات ()

یا رَفیقَ مَن لا رَفیقَ لَه ... دستم را بگیر

یا اَنیـسَ مَن لا اَنیـسَ له ... پناهم باش

یا غِیـاثَ من لا غِیـاثَ لـه ... مـرا ببخش

نوشته شده در ۱۳٩٤/٤/۱٧ساعت ۱۱:٢۱ ‎ب.ظ توسط بانوی پاییزی نظرات ()

همیشه جمله ی تکراری خوبم دروغ ترین راست دنیا است

این روزها که دیگر چیزی از رویاهایم نمانده

خاطرات را با عکس های نیمه پاره به رخ قلبم میکشم

خوشحال ترین خوشحالان جهان هم از این دنیای تکراری خسته میشوند

دنیایی که مردمانش میگویند چطوری؟ باید حتما در جوابشان بگویی خوبم وگرنه آنقدر

پاپیچت می شوند که تکرار دروغ همیشگی ات را نشانشان دهی...

 

پاییز

نوشته شده در ۱۳٩٤/٤/۱٧ساعت ۸:٢٠ ‎ق.ظ توسط بانوی پاییزی نظرات ()

شب های سرد و بی پایان زندگی به سر میشد اما هیچ وقت کسی ازش نپرسید چرا؟

خسته بو ولی هیچ کس نمیگفت چرا ؟

همیشه تو خودش بود مثله یک گل روییده شده در کویر که اطرافش بجز خاک و گز و تاق

چیزی نبود ...هر کجا را که نگر میکرد خاطرات کودکی اش را میدید ...کودکی که برای

همه زیباست برای او هم ....

آنقدر مصنوعی خندیده بود که همه فکر میکردند الش رو به راه است...

حیاط خانه ی مادر بزرگ با آن باغچه های کوچک... میخنددو میگوید آنجا همانجاییست

که گل های زیبا داشت و یواشکی دور از چشم مادر بزرگ میچیندمشان ...مادر بزرگ

میفهمید اما با لبخند مهربانش از من میگذشت ...

دلش برای قهقه های بی پایان کودکی تنگ بود خنده های که سالهاست رو لبش جوانه

نکرده بود  ... گاهی گوشه ای چمباته میزد بغض فروخورده اش را رها میکرد جوری که

کسی نبیند میگرید...

هیچ وقت کسی را دوست نداشت اما روی او حسابی دیگر باز کرده بود فکر میکرد

میتواند عاشقش کند...اما او چه کرد او رفت و دیگر نیامد و حتی خبری هم از اوپیدانشد

یاد آن روز های تلخ و وحشتناکی افتاد یاد روزی که به حرمت تمام روز های خوب تمام

قول های مردانه برایش صبرکرد اما نتوانست دیگر ...

لبریز شد صبر 20 ساله اش عزمش را جزم کرد که مرد روز های قشنگش را پیدا کند

رفت ... پرسید ... همه می شناختندش همه از بزرگ مردی اش میگفتندولی میگفتند

دیگر از او خبری ندارم آنها هم دلتنگ او بودند.

اگر بزرگ بود چرا سر قولی که داده بود نماند و برنگشت.

بین شهدا نبود .... هر لحظه فکر میکرد نکند گمنام شده باشد با خودش میگفت چرا؟

20 سال گذشته بود ولی حتی خوابش را هم ندیده بود...

جرقه ای در ذهنش خورد که به آسایشگاه هم سری بزند رفت بسختی اجازه داخل

شدن گرفت وقتی اسم را گفت کسی دقیقا نمیدانست که کیست گفتند خودت باید بین

اینها بگردی و پیدایش کنی چیزی را دید که با دیدنش تمام روزهای خوب روی سرش آوار

شد ... علی خاطراتش با محاسن بلند تا به تا و موهایی که دیگر مو نبودند را دید اما

چشم های آبی اش همان بود داشت برای هم اتاقی اش ویولن مینواخت. جلو رفت

فریاد زد علی تو اینجا چیکار میکنی ...اما علی که از فریاد او ترسیده بود عقب رفت و داد

زد کمک دکتر ها و پرستارها آمدندمریم که شیون میکرد را عقب کشیدند و علی را

گرفتند و دوباره آرامبخش ....

دکتر ها گفتند تمام حافظه اش را از دست داده حتی اسم خودش را هم نمی داند و

حتی نمیداند اصلا برای چه اینجاست فکر میکند از اول اینجا بوده و درگیر یک موج بسیار

حاد است که فقط باید آرامش داشته باشد هر چه التماس کرد که بگذارند خودش

مراقبش باشد نگذاشتند نمی شد علی هیچ نشانی نداشت نمیتوانستند اعتماد

کنند .مریم هر روز می رفت آسایشگاه و از دور نگاهش میکرد یکروز که رفت راهش ندادن

التماس کرد خواهش کرد دست آخر به او حقیقت را گفتند که علی زیبای قصه چشمان

آبی اش را روی دنیا بسته ...

حالا دیگه تلخی زندگی برای مریم صد هزار برابر شده بود ...

پی نوشت : به یاد آن جانبازان عزیزی که در آسایشگاه به سر میبرند و دور از خانواده جان می سپارند باشیم

نوشته شده در ۱۳٩٤/٤/۱٤ساعت ۱:۱٧ ‎ق.ظ توسط بانوی پاییزی نظرات ()

سلام به دوستام وهمراهای این کلبه...

درباره تیتر یا هِد موضوع عرضم به خدمتتون که همیجوری یوهویی اومد ...

عاقا/خانوم ما برگشتیم شاد یا غمگین سرافراز یا شکست خورده نمیدونم...

کنکور رو ما دادیم ولی انقدر سخت بود که واقعا انتصاب سخت ترین کنکور دربین کنکور

های سال های گذشته از جانب جناب رییس سازمان سنجش بسیار بجا و شایسته بود...

راستی ببخشید دیر اومدم این چند وقت حال و هوای خوبی نداشتم همش تو  خودمم

بیخیال الآن خوبم بازی فروت کرفت (تو گوشی)اینستا و فیس بوک حالمو خوب کرد

یه سفرم رفتم که معجزه کرد...

راستشو بخوایید چندبار اومدم پست بذارم حسشو نداشتم نمیدئنم چرا مثل اوایل از 

وب انرژی نمیگیرم...

PN : صلوات واسه شهدا رو فراموش نکنید

نوشته شده در ۱۳٩٤/٤/۱٠ساعت ۱٠:٢٦ ‎ق.ظ توسط بانوی پاییزی نظرات ()

دوستام خواهش میکنم برام دعا کنید یه معضلی به اسم کنکور منو گرفتار کرده خسته

شدم دیگه

دعاااا کنید ...

مجازی هستید ولی دلتون واقعیه دعام کنید برای همه کنکوریا

دارم از استرس می پوکم

دوستون دارم

ان شا الله 56 روز دیگه  برگردم با خبرای خوب خدافظ

نوشته شده در ۱۳٩٤/۱/٢٦ساعت ۱:۱۸ ‎ب.ظ توسط بانوی پاییزی نظرات ()

عاقا من گوشیم همیشه همراهمه اصن نمیتونم با خودم نبرم مدرسه ولی انقد حرفه ای

هستم که هیییییییییچ وخ ضایع نمیشم :D

چند وخ پیشا که برده بودم یادم رفته بو بذارم رو سایلنت عاقایی که شما باشی شروع کرد

به زنگ خوردن بچه های مام که درست وقتی که نباس ساکت بشن ساکت شدن هیچی

به هر زوری بود خاموشش کردیم استاد زیستمون فهمید ولی دید خیلی استرس دارم

هیچی نگفت ....

گذشت تا اینکه یروز سر کلاس فیزیک (من میز اول میشینم الکی مثلا خیلی خرخونم) موقع

استراحت سرم تو گوشی بود دیدم یه چیزی عین سقلمه (آرنج دوستم )هی میخوره تو

پهلوم سرمو آوردم بالا دیدم استادمون بالا سرم واستاده با لبخندی که از هزار تا فححححش

بدتر بود ... خلاصه زنگ ناهار همون روز نشسته بودم میز آخر و داشتم با گوشیم ور میرفتم

که یهو معاونمون اومد تو کلااااااس همه بچه ها گوشیاشونو جمع کردن و متفرق شدن ولی

من هنگ کرده بودم و هنوز گوشیی تو دستم بود عاقا گرفتن ازمون (ولی من چون دوتا خط

دارم ککم نگزید ) و یک هفته بعد تحویل دادن ...

دیروزم (93/12/24) باز سر کلاس زیست سوتی دادم این دفعه دیگه استاد ازم گرفتش

ولی زنگ که خورد بهم داد...

خلاصه امسال این گوشیه ما خیلی عذاب کشید

نوشته شده در ۱۳٩۳/۱٢/٢٥ساعت ۱٢:۱٠ ‎ب.ظ توسط بانوی پاییزی نظرات ()

بغضم گرفته وقتشه ببارم

چه بی هوا هوای گریه دارم

باز کاغذم با تو خط خطی شد

خدا این حس و حالو دوست ندارم

باز دور پنجره قفس کشیدم

دوباره عطرتو نفس کشیدم

قلم تو دست من پر از سکوته

دوباره از ترانه دست کشیدم

جز تو تمومه شهر میدونن حالمو

مثله کبوترم که سنگ آدما شکسته بالمو

این قلبه بی قرارو از تودارم

این حسه انتظارو از تو دارم

اسمت هنوز دور گردنم هست

من این طناب دار رو از تو دارم

مرتضی پاشایی

 

نوشته شده در ۱۳٩۳/۱٢/۱٠ساعت ۱:٥٧ ‎ب.ظ توسط بانوی پاییزی نظرات ()

می خوآهی بـــــــروی؟​

بـَهآنه می خــــــواهی؟​

بگذار مـَن بهانه رآ دستت بدهم​

برو و هر کس پرسید چــــــــــــرآ​

بگو : لجــــــوج بود , همیشـــــه سـَرسختآنه عآشــــــقم بود​

بگو : فـَریآد می کرد , همه جآ فریـاد می کرد که مرآ می خوآهد​

بگو : درگیر بود , همیشــــــه درگیر افســــــون نگــــآهـَم بود​

بگو : بی احساس بود , به همه توهین ها و اخم هآیم لـَبخند میزد​

بگو : او نخواست , نخواست کســــی جز مـَن در دلش خآنه کند

نوشته شده در ۱۳٩۳/۱٢/۸ساعت ٧:۱۸ ‎ب.ظ توسط بانوی پاییزی نظرات ()

عقل چه مــــــی فهمد که عشق چیست؟

عقل فقط استدلال میداند ... فلسفه میداند و منطق ....

عقل فقط میداند که باید قــــلب را وادار کند به کار کردن تا بتپــــد و بکوبد برای چه

وبرای که را نمیداند ...

عقل اگر میفهمید که عشق چیست از کارهایش استعفا میداد ... عاشق میشد

هوشیاری را کنار گذاشته و مســـت میشد !

از آوردن دلیل و برهان دست میکشید اگــر....

عقــل میفهمید عشــــــــق چیست


پاییز

نوشته شده در ۱۳٩۳/۱۱/٢۸ساعت ۱٢:٠۱ ‎ب.ظ توسط بانوی پاییزی نظرات ()

عشـقِ پـــاک (قسمت سوم)

در هیاهوی جنگ که آنطرف خمپاره و میگ میزدند زهرا و علی عشق پاکشان را بدور از

زمزمه های جنگ و شهادت شروع کردند.

هنوز یکسال از ازدواجشان  نگذشته بود که علی مدام در راه جبهه تا خانه و خانه تا جبهه

بود .

زهرا میگوید:یکروز علی آمد و گفت که اید به دزفول نقل مکان کنیم همه زندگیمان را

گذاشتیم به دزفول رفتیم علی هفته ای یکبار می آمد و به من سر میزد و من همیشه به

بازگشت او امید داشتم و منتظر شنیدن صدای در بودم .شبها بخاطر هوای بسیار گرم

دزفول و خانه ای که در آن مستقر بودیم مجبور بودم با هزار مکافات کولری را که صدای

بلندی داشت و من را از دنیای نگ جدا میکرد را روشن کنم .فردای یکی از روزها برای وضوی

نماز صبح از خواب بیدار شدم در تراس راکه باز کردم دیدم علی روی زمین کنار در خوابیده

وقتی بیدارش کردم گفت شب که آمدم یکبار در زدم وقتی فهمیدم خوابی نخواستم اذیت

بشی ...

علیِ زهرا معشوق و محبوب او قرار بود دوباره برود اما اینبار دلهره عجیبی زهرا را گرفته بود

و مدام به چهره ی همسرش چشم میدوخت و فکر میکرد دیگر اورا نمیبیند ولی زبانش راگاز

میگرفت و خودش را تسلی میداد علی به او گفت که تا دو ماه نمیتوانم بیایم اما زهرا به

گفت :آخه دوماه خیلیه تو انقد زیاد از من دور نبودی دلم میگیره وقتی نباشی حداقل یه

طوری بیا که بدنیا اومدن بچمونو ببینی ... آرام در گوش زهرا گفت : نگران نباش خانوم من

حالا که تو میخوای فقط میتونم یک هفته دیگه بیام یه سر ببینمت تا بعدشم خدا بزرگه فقط

به کسی نگو که قراره بیام .

علی اینها را میگفت ولی زهرا آرام نداشت .

علی رفت تا سر انجام 4 آذر 1366 درست یک هفته بعد از آخرین خداحافظی خبر شهادتش

را آوردند ...و 37 روز بعد محمد علی فرزندش در غربتی که نتوانست اغوش پدر را حتی برای

یکبار حس کنه به دنیا آمد و زهرا ماند و یک دنیا خاطره از همسری تنها دوسال همسرش

بود.


خاطرات سردار شهید علی چیت سازان به روایت همسرش زهرا پناهی روا ...

پ.ن :برای اطلاع بیشتر و مطالعه زندگینامه شهید به لینک زیر مراجه کنید

لینک زندگی نامه و خاطره

نوشته شده در ۱۳٩۳/۱۱/۱٢ساعت ۱:۳٢ ‎ب.ظ توسط بانوی پاییزی نظرات ()

دل دنیارو خون کردی که اینجوری تو رفتی

تموم دلخوشی هامو تو با رفتن گرفتی

مثل حس یه عشق تازه بودی

مثل افسانه بی اندازه بودی

هیشکی برای من شبیه تو نبوده

دنیا چه بیرحمی آخه تنهایی زوده

دل دنیارو خون کردی که اینجوری تو رفتی

تموم دلخوشی هامو تو با رفتن گرفتی

مثل حس یه عشق تازه بودی

مثل افسانه بی اندازه بودی

دلم برای دوستتون دارم تا ابدهات تنگ میشه ...

مرتضی جان جسمت نیست ولی اسم و یاد و صدات همیشه هست واین مهمه ...

نوشته شده در ۱۳٩۳/۸/٢٥ساعت ۱٢:٠٤ ‎ب.ظ توسط بانوی پاییزی نظرات ()

رفتیم باغ موزه دفاع مقدس از طرف بسیج دانش آموزی فوووووووووق العاده بود پیشنهاد

میکنم در صورت امکان حتما برید کیف کردیم فیض بردیم اطلاعات عمومیمون در مورد جنگ

خیلی بالارفت سوالایی که جوابشونو نمیدونستم فهمیدم گریمونم دراومد.

کلا خوب بود دیگه .شبیه سازیاشون و برنامه های کاربردیشون نمونه یه سازه ی بسیاااار

پیشرفته بود .

آخرشم سید جواد هاشمی و گروه تاترش برامون4 تا تاتر از سبک تلخند ینی اولش از خنده

روده بر شی بعد آخرش از گریه بمیری اجرا کردن دلم میخواد بازم برم ....

راستی میخوام سه تا کتاب معرفی کنم دوس داشتین بخرین بخونین البته اگه به کتابای

ژانر دفاع مقدس و انقلاب علاقه دارید.

1.دو قدم مانده به صبح (مهدی نوروزی )

2.شطرنج با ماشین قیامت (حبیب احمد زاده )

3.نشان عشق (حسین یاقوتی )

هر کدوم از کتابارو که میخواید راجبشون اطلاعات داشته باشید روی لینکش کلیک کنید.

پی نوشت : بیاد شهدا باشید از یاد نبرینشون.

نوشته شده در ۱۳٩۳/٦/۱٩ساعت ۱۱:٠۱ ‎ب.ظ توسط بانوی پاییزی نظرات ()

عشق پاک (قسمت 2)

سال 73 بود... از همسایه هایمان بودند...

نمی دانم نجابت بود خجالت بود هر چه بود که تا آن روز آنقدر دقیق به صورتش نگاه

نکرده بودم سرش را پایین انداخت محاسن زیبایش صورت گلگونش را میپوشاند تا آن

روز حتی نمیدانستم که اصلا از او خوشم می آید یا نه برایم یه نوستالژی خاص را

تداعی میکرد. ظاهر زیبا و ساده اش آنچنان نظرم را جلب کرده بود که اصلا صدایش

را نمیشنیدم یک ان گفتم الان با خودش میگه این دختره چرا اینطوری منو برانداز

میکنه تو همون لحظه یه نگاه به لباساش انداخت فک کرد شاید عیب و ایرادی داره

که اینطوری بهش زل زدم یکهو گفت من ... من ....من به شما علاقه دارم مادرم با

مادرتون صحبت کرده گه اجازه بدید بیایم خاستگاری..عرق از سر و رویش پایین

میریخت من هم نفهمیدم چه شد که بدون فکر کلمه ی بله از دهنم بیرون پرید انقدر

هول شدم که نفهمیدم چطوری دویدم نمیدانم اصلا دلیل این کارم را نفهمیم در

همون حال چادر صورتیم زیر پام گیر کرد و درست جلوی چشمش ولو شدم روی زمین

سریع خودمو جمع و جور کردم اصلا پشت سرم رو هم نگاه نکردم که ببینم چه

عکس العملی نشان داد.

الان 20 ساله که اون بله ی بدون فکر و زمین خوردن و ... ما دوتا رو کنار هم گذاشته

خودش میگه تو یه تیکه از پازل زندگیه من بودی سخت پیدات کردم چسبیدی تو

قلبم.

منم میگم اون زیبا ترین قسمت زندگیمه که با هیچی عوضش نمیکنم ....

 

نوشته شده در ۱۳٩۳/٦/۱٤ساعت ٢:۳٠ ‎ب.ظ توسط بانوی پاییزی نظرات ()

سلام دوستای خوبم با یه خبر بد اومدم دیشب داشتم در شهر نگاه میکردم دیدم نوشته

36 روز تا خشکسالی اول باور نکردم بعد دیدم اخبارم همینو گفت . کلی استرس گرفتم

اومدم دیدم تو وایبر و مابقی شبکه های اجتماعی هم هشدار داده شده داشتم میمردم

آخه با بی آبی چکار کنیم الانم تو یه سایت نوشته بود سدهای آبرسان به تهران رو به

خشکی گذاشته اند ... خوااااهش میکنم صرفه جویی کنید ومصرفتونو مدیریت کنید واقعا

این که میگن هر کی از خانواده خودش شروع کنه درسته چون ما از خانواده خودمون صرفه

جویی رو شروع کردیم و هر کدوم از اعضا دیگران رو هم تشویق کرد و هر کی دیگری رو

اینطوری تقریبا یک سوم هم شهریامونو مطلع میکنیم. اما یه سریا هنوز شوخی گرفتن

قضیه رو دیگه چشماشون حتی فشار فوق العاده پایین آب رو هم نمیبینه الان یکی از

دوستای من میگه این خبر رو منتشر کردم تو لاین چند نفر علامت خنده گذاشتن این دیگه

سطح پایین فرهنگ و  بیننش هر کسی رو میرسونه دیگه... یه سریا هم که خیلی خوش

بینن میگن اوووووه کو تا 36 روز دیگه .این ینی بیخیالی ینی اعتماد به سقف ...

من چندتا سایت دارم که منبع موثقه و خشکسالی رو خبر میده شماهم اینها روپخش کنید

این جریان فقط برای تهران نیست بلکه برای کلان شهرهایی چون اصفهان هم صدق میکنه و

بعد کم کم به شهرهای دیگه میرسه ...

ایــــــــــــن یکی از منابع

ایــــــــــــن یه منبع دیگه

حتما بازدید کنید از این سایتا و دیگران رو هشیار کنید دیگه کار از تشویق گذشته ...

 

نوشته شده در ۱۳٩۳/٥/٢۸ساعت ۱۱:۱٦ ‎ق.ظ توسط بانوی پاییزی نظرات ()

در مورد غزه

خوشحالم برای غزه

ناراحتم برای بچه هایی که رفتند

خوشحالم برای شادیشان

نگرانم که این آزادی نکند که دیری نپاییده تمام شود

اما به یای خدا امیدوارم و میدانم خدا تمام این لحظات با آنان بود

و مطمئنم باطل رفتنیست و حق ماندنی و پیروز است

هم خوشحالم هم ناراحت وقتی این خبر رو شنیدم از خوشحالی گریم.

لعنت بر اوباما ننگ بر سازمان ملل نفرین بر نتانیاهو و لعنت بر جان کری و

میخوام بگم بی بی سی ننگ بر تو که با دیدن این صحنه ها باز هم از گنبد آهنین

اسرائیل سخن میگویی و طرفداری خودت را اعلام میکنی ..حیوان هم که بودی باید از

دیدن این کشتار بی رحمانه و این جنگ نابرابر به سوگ می آمدی.

در مورد ایـــران

واما یه مشکل .... مشکل آبـــــــــــــــــ خیلی اوضاع وخیمه فشار آب کم شده بعضی

جاها قطع میشه تو این گرما که نمیشه انتظار بارون داشت ولی میشه صرفه جویی کرد

بعضیا هستن بهشون که میگی صرفه جویی کن بهشون بر میخوره میگن ما که داریم

پول آبو میدیم پس آزادمون بذارید خطاب به اون دوستان باید بگم اولا فقط شما نیستید

که به آب نیاز دارید دوما شما 5 برابرم که پول بدی اون آبی که رفته دیگه قابل استفاده نیست .

و خطاب به اون یکی دوستان که میفرمایند این همه زمستون برف و بارون اومد پس چی

شد : بعضی از این آبها جذب زمین شد و رفت تو سفره های زیر زمینی حجم زیادشم 

به دلیل شدت گرما تبخیر شد باور کنید اونایی که سد کرجو قبلا دیده بودن  الان هم

دیدن میدونن چقدر آب پایین اومده در حدی فراتر از انتظار پایین اومده .

و خطاب به آخرین دسته که میگن اوووووه از بیست سال پیش تا حالا میگن صرفه جویی

کنید وگرنه آب جیره بندی میشه باید بگم که : خب بیست سال پیشم بحران آب بود نه

به این جدیت و اگر از همون موقع در صرفه جویی کوشا بودیم الان وضع به تهدید و

هشدارنمیرسید اشتباه میگم بگید.

راستی بچه کنکور داده ها چخبررررررر :/